تبليغاتX
غزل تنهایی من - ..::رفتم::..

 

آمده بودم كه بنويسم!و چه ذوقي داشتم براي نوشتن چيزهايي كه هرگز به كسي نمي گفتم!چيزهايي كه هميشه تو دلم مي موند!ولي وقتي آدم ميبينه يه سري افراد هستن كه نميذارن باشي!نميذارن راحت باشي.....بي خيال!

اومدم كه برم!واسه هميشه!هر اومدني،رفتني داره!منم ميرم!از اينجا از تمام چيزهايي كه در حدود اين يك سال با من بودن و ....

كمتر كسي فهميد كه چرا وبلاگ زدم!شايد گفتن خيلي چيزا سخت باشه و مطمئنا هيچ كس حوصله اينو نداشته باشه كه اين متن طولاني رو بخونه!

اينجارو دوست داشتم!يه همدم تنهايي!ولي....

اينجا خيلي چيزا ديگه قداست نداره!نذاشتن كه قديس بمونه!اينجا شاهد مرگ خيلي چيزا بودم!اون شبي كه همدم تنهاييامو،به دار آويختم تا برايش شعر نگويم!به خاطر اين كه يه نفر قداستشو ازم گرفت!"شاسوسا"وزش سياه و برهنه!!!!!

بي خيال!اومدم كه برم!

بهار مياد،يه سال جديد!اولش شايد ذوق سال جديد باشه ولي بعدش همه چيز همون طوريه!همه چيز!

سال عجيبي بود!خيلي چيزارو ديدم كه باور نمي كردم!ولي احتمالا چيزي بدست آوردم كه شايد نتونم خوبيشو وصف كنم!

بي خيال!اومدم كه برم!!!

 

در آخر!از همه ي دوستانم ممنونم!به خاطرحرفاتون!دلدارياتون!مهربونياتون!

 

پ.ن:مي خوام از مه سيما(ساحل خيال)براي تمام كمكاشو حرفاش تشكر كنم!واسه متني كه مخاطبش من بودم!

 

من از هجوم وحشی دیوار خسته ام         از سرفه های چرکی سیگار خسته ام

دیگر دلم برای تو هم پر نمی زند              از آن نگاه رذل و طمع دار خسته ام

اشعار من محلل بحـــــران کوچه نیست     زین کرکسان ِ لاشه به منقار خسته ام

از بس چریده ام به ولع در کتاب ها           از دیدن حضور علفزار خسته ام

چيزي مرا به قسمت بودن نمي برد          از واژه دو وجهی تکرار خسته ام

از قصه های گرم و نفس های سرد شب   از درس و بحث خفته در اشعار خسته ام

هر گوشه از اتاق بهشتیست بی نظیر      از ازدحام آدم و آزار خسته ام

اینک زمان دفن زمین در هراس توست      از دست های بی حس و بیکار خسته ام

از راز دکمه های مسلط به عصر خون        از این همه شواهد و انکار خسته ام

قصد اقامتی ابدی دارد این غروب             از شهر بی طلوع تبهکار خسته ام

من در رکاب مرگ به آغاز می روم            از این چرندیات پرآزار خسته ام

من بی رمق ترین نفس این حوالی ام       از بودن مکرر بر دار خسته ام

من با عبور ثانیه ها خرد می شوم           از حمل این جنازه هوشیار خسته ام

 

 

 

 

خداحافظ!!!

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 0:4 توسط غزل |