آرام سرم را بر زمين مي گذارم!بر زمين سخت كه هميشه برايم سخت بوده!!!دستانم را سايه مي كنم بر چشمانم تا همه چيز تاريك باشد!تا اشك را كسي نبيند!امشب مي خواهم ببارم!از اين همه بار خسته ام!دست چپم به شدت درد مي كند!ولي باز سكوت مي كنم!لعنت به من كه در اين 21 سال هميشه سكوت كرده ام!از اشك هايم متنفرم!متنفر!از اين همه شكستن به ستوه آمده ام!همه اذيتم مي كنند!و من چقدر خوبم كه اين همه سال چله نشين سكوت شده ام!
لعنت به اين زندگی كه در اوج آرامش مرا وحشي مي كند!آنقدر وحشي كه فكر هاي عجيب غريبي به سرم ميزند!دلم برايت تنگ است اي سر تا پا آرامش!براي بهشت بودنت!
گويا من از درد زاده شده ام و نطفه ام تلخ آبه ايست مرگ بار!تمام شو اي كابوس ننگبار ِمرگبار!!!!
دلم برايت تنگ است اي لطافت صبح كه مرا به اين همه خوبي دعوت كردي و.....اي نفس صبح هاي بهاري!
دلم گرفته امشب!!!به شدت دستانم سرد است و روحم در تزلزلي باور نكردني!!!"اي كاش!!!ي كاش!!!آن تهور در من بود!!!"قلبم ميسوزد!تو كجايي؟!!!اي وهم خيال انگيز!!!
بغض نفس هايم را به تسخير در آورده!مي لرزم و مثل هميشه فقط بغض است و بغض!!!جا مانده ام!از همه چيز از خودم از تو و از تمام بودن ها نبودن ها!پاي فرار نيست!!!هر چه هست ديوار است و ديوار!!!
دلم امشب عجيب گرفته!عجيب!!!!لعنت به اين كنج سرد و بي روح!
من امشب خيلي دلم گرفته!!!آرام نيستم!
خسته ام از اين همه آدم!!!
دل به غم سپرده ام در عبور سال ها
زخمی از زمانه و خسته از خیال ها
چون حکایتی مگو رفته ام ز یاد ها
برگ بی درختمُ در مسیر باد ها
نه صدایی نه سکوتی نه درنگی نه نگاهی
نه تو را مانده امیدی نه مرا مانده پناهی
نیشها و نوشها چشیده ام
بس روا و نا روا شنیده ام
هرچه داغ را به دل سپرده ام
هرپه درد را به جان خریده ام
در مسیر باد ها
هرچه داغ را به دل سپرده ام
هرپه درد را به جان خریده ام
در عبور سال ها
نه صدایی نه سکوتی نه درنگی نه نگاهی
نه تو را مانده امیدی نه مرا مانده پناهی
پ.ن:دست چپم درد ميكنه!!!
پ.ن:باشه من بازم مثل هميشه در مقابل تو سكوت ميكنم مثل 21 سال گذشته!!!به نفع تو برو افتخار كن!ولي پشيمون ميشي!
پ.ن:دلم واست تنگ شده!!!خيلي!!!

