می روم،می مانم!نمی دانم!
هنوز همه می روند و من می مانم!
هنوز من می مانم و همه ......
راستش را بخواهید،من از خودم می ترسم!عجیب!!!
می خواهم میان لحظه های خودم باشم!
بروید!چرا نیامده عزم به سفر می کنید؟!
می آیید و بوی باران را...
آه.....
میان بودن و نبودنم،هست و نیستم روزنه ای است ....
بیداری...؟!!
در کدامین روزنه ی بودن پنهان شدی ای وهم ِبودن ِ من!!!
آه....
گویا همه چیز توهمی است از افکار پوچم!!!!
احساس تهوع هر لحظه بیدارم میکند!
از خواب می پرم!و هیچ می شوم!چه دردناکم!!!!
از خودم و تمام خود ها می ترسم!!!
مگر می شود نیامده رفت؟!ها؟!!
مگر می شود پر شوم از این تهوع؟!و هی بالا بیاورم بر این گستره ی.....
مگر میشود هی بخواهی در نیلی رویای کسی گم شوی و هی در سیاهچاله ای مخوف بالا بیاوری!
مگر میشود وقتی رسیده باشند که همه چیز تمام شده باشد ....
انگار همه چیز می شود جز سرودن آواز باران من میان سیب های سرخ مادرم حوا!
شاید دیر باشد دیگر برای گفتن این حرفها!من خیلی از خلوت های بامدادی را از یاد برده ام!
حالا دیگر دیر است که کوچه های انتظار خیس باران گریه ها شوند و پاکی کودکی وساطت کند و عطر تو کوچه را پر کند!
مگر میشود که بستر های دونفره و عشق های دونفره خالی باشند؟!
آه.....
از این نمیشودهای شدنی!!!!
همین حالا هم دیگر هیچ چیز به مقصد نمی رسد!
خیال ها گم میشود در همین حوالی نزدیک....
هنوز هم ساده ام!!!به فکر او و.....
بماند!
دیگر چه فرقی می کند وقتی بر همه چیز بالا آورده باشی!
سرگردانم میان رفتن و ماندن و نبودن!!!
پ.ن:دلم گرفته!خیلی!
پ.ن:حوصله کن ری را،
خواهیم رفت.
اما خاطرت باشد
همیشه این تویی که می روی
همیشه این منم که می مانم......

