تبليغاتX
غزل تنهایی من

باران ميبارد!

كنار پنجره ايستاده ام با همان سكوت هميشگي!!!

همان سكوتي كه ديگران را مجبور به گستاخي مي كند!!!

حرف هاي دلم را فرو خورده ام تا آرامم گذارند!!!

فراموش شده ام چون قصه اي كهنه!!!

كوچه هاي تكرار را پياد ميپيمايم!و تكرار مي شوم بر اين همه بودن ِتهوع آور!

سالها عبور مي كنند،هميشه عبور كرده اند!

بزرگ ميشوم!و فقط خودم مي فهمم كه هر لحظه سنگي است كه به سختي با ناخن هايم....

متنفرم از تمام آدم ها كه از آدميت تنها همين نام را يدك مي كشند!

از ادمهاي حيوان صفتي كه.....

زمان مي گذرند و هم چنان دنيا به كام اين حيوانان مي چرخد!!!

و تمام من را له مي كند!

بگذار ببارد!!!بگذار ببارد بر اين تن خسته .....

و من خودم را بالا مي آورم!مانند تهوعي از زياد خوردن!زياد پر شدن!

نفرت در وجودم بيداد ميكند!

بگذار ببارد بر اين همه نفرت!ببار اي هيچ!اي بي نام براي من!

بگذار افتخار كنند اين جانورها،كه بر روح من تازيدند و من هم مانند آهويي اسير چنگال....

بگذار بتازند كه هر كس به من بر خورد مي كند وحشي ميشود!!!

بگذار افتخار كنند!

مي خواهم تمام پنجره ها را ببندم تا كسي وارد نشود بر اين تنهايي!!!

اين تنهايي نفرين شده كه باعث هر تهمتي ميشود!!!

من فقط تنهايم!!!همين!

ببار كه زين پس تمام پنجره ها بسته اند!تمام پنجرها.....

بگذار ديگر بوي نم را حس نكنم به از هزازران تهمت و جنايت و خرد شدن است!!!

ببار كه سخت دلم گرفته!!!!

........................

.................

..............

........

.....

...

..

.

 

 

 

پ.ن:اون بچه هر چي باشه برادر زاده منه!تو هم بهتر اينو بفهمي،منظورم تو بودي نه مادر اون شازده كوچولو!بهتر آبي پاكيرو رو دست تو بريزم!گورتو گم كن عوضي!!!!

 

پ.ن:سنتوري رو ديديم!!!!

 

پ.ن:آدم بين نامزدهاي انتخابات پيدا نكردم كه بهش راي بدم!

 

پ.ن:دلم گرفته!با حرفاي اون روز فشار روحي روم هزار برابر شده و سكوت مادرم كه انگار پتك محكمي بود تو سرم و مهرتصديقي بر حرفاي.....!!!و من چقدر احساس تنهايي كردم!و چقدر دلم براي خودم سوخت كه اين همه.....و سكوت!!!!!!

 

 

پ.ن:اين تعطيلات تموم شه كه امسال اصلا ذوق تعطيلي ندارم!!!!

 

پ.ن:لعنت به تو!!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 22:41 توسط غزل |


می روم،می مانم!نمی دانم!

هنوز همه می روند و من می مانم!

هنوز من می مانم و همه ......

راستش را بخواهید،من از خودم می ترسم!عجیب!!!

می خواهم میان لحظه های خودم باشم!

بروید!چرا نیامده عزم به سفر می کنید؟!

می آیید و بوی باران را...

آه.....

میان بودن و نبودنم،هست و نیستم روزنه ای است ....

بیداری...؟!!

در کدامین روزنه ی بودن پنهان شدی ای وهم ِبودن ِ من!!!

آه....

گویا همه چیز توهمی است از افکار پوچم!!!!

احساس تهوع هر لحظه بیدارم میکند!

از خواب می پرم!و هیچ می شوم!چه دردناکم!!!!

از خودم و تمام خود ها می ترسم!!!

مگر می شود نیامده رفت؟!ها؟!!

مگر می شود پر شوم از این تهوع؟!و هی بالا بیاورم بر این گستره ی.....

مگر میشود هی بخواهی در نیلی رویای کسی گم شوی و هی در سیاهچاله ای مخوف بالا بیاوری!

مگر میشود وقتی رسیده باشند که همه چیز تمام شده باشد ....

انگار همه چیز می شود جز سرودن آواز باران من میان سیب های سرخ مادرم حوا!

شاید دیر باشد دیگر برای گفتن این حرفها!من خیلی از خلوت های بامدادی را از یاد برده ام!

حالا دیگر دیر است که کوچه های انتظار خیس باران گریه ها شوند و پاکی کودکی وساطت کند و عطر تو کوچه را پر کند!

مگر میشود که بستر های دونفره و عشق های دونفره خالی باشند؟!

آه.....

از این نمیشودهای شدنی!!!!

همین حالا هم دیگر هیچ چیز به مقصد نمی رسد!

خیال ها گم میشود در همین حوالی نزدیک....

هنوز هم ساده ام!!!به فکر او و.....

بماند!

دیگر چه فرقی می کند وقتی بر همه چیز بالا آورده باشی!

سرگردانم میان رفتن و ماندن و نبودن!!!

 

 

پ.ن:دلم گرفته!خیلی!

پ.ن:حوصله کن ری را،

خواهیم رفت.

اما خاطرت باشد

همیشه این تویی که می روی

همیشه این منم که می مانم......

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 21:33 توسط غزل |