آمده بودم كه بنويسم!و چه ذوقي داشتم براي نوشتن چيزهايي كه هرگز به كسي نمي گفتم!چيزهايي كه هميشه تو دلم مي موند!ولي وقتي آدم ميبينه يه سري افراد هستن كه نميذارن باشي!نميذارن راحت باشي.....بي خيال!
اومدم كه برم!واسه هميشه!هر اومدني،رفتني داره!منم ميرم!از اينجا از تمام چيزهايي كه در حدود اين يك سال با من بودن و ....
كمتر كسي فهميد كه چرا وبلاگ زدم!شايد گفتن خيلي چيزا سخت باشه و مطمئنا هيچ كس حوصله اينو نداشته باشه كه اين متن طولاني رو بخونه!
اينجارو دوست داشتم!يه همدم تنهايي!ولي....
اينجا خيلي چيزا ديگه قداست نداره!نذاشتن كه قديس بمونه!اينجا شاهد مرگ خيلي چيزا بودم!اون شبي كه همدم تنهاييامو،به دار آويختم تا برايش شعر نگويم!به خاطر اين كه يه نفر قداستشو ازم گرفت!"شاسوسا"وزش سياه و برهنه!!!!!
بي خيال!اومدم كه برم!
بهار مياد،يه سال جديد!اولش شايد ذوق سال جديد باشه ولي بعدش همه چيز همون طوريه!همه چيز!
سال عجيبي بود!خيلي چيزارو ديدم كه باور نمي كردم!ولي احتمالا چيزي بدست آوردم كه شايد نتونم خوبيشو وصف كنم!
بي خيال!اومدم كه برم!!!
در آخر!از همه ي دوستانم ممنونم!به خاطرحرفاتون!دلدارياتون!مهربونياتون!
پ.ن:مي خوام از مه سيما(ساحل خيال)براي تمام كمكاشو حرفاش تشكر كنم!واسه متني كه مخاطبش من بودم!
من از هجوم وحشی دیوار خسته ام از سرفه های چرکی سیگار خسته ام
دیگر دلم برای تو هم پر نمی زند از آن نگاه رذل و طمع دار خسته ام
اشعار من محلل بحـــــران کوچه نیست زین کرکسان ِ لاشه به منقار خسته ام
از بس چریده ام به ولع در کتاب ها از دیدن حضور علفزار خسته ام
چيزي مرا به قسمت بودن نمي برد از واژه دو وجهی تکرار خسته ام
از قصه های گرم و نفس های سرد شب از درس و بحث خفته در اشعار خسته ام
هر گوشه از اتاق بهشتیست بی نظیر از ازدحام آدم و آزار خسته ام
اینک زمان دفن زمین در هراس توست از دست های بی حس و بیکار خسته ام
از راز دکمه های مسلط به عصر خون از این همه شواهد و انکار خسته ام
قصد اقامتی ابدی دارد این غروب از شهر بی طلوع تبهکار خسته ام
من در رکاب مرگ به آغاز می روم از این چرندیات پرآزار خسته ام
من بی رمق ترین نفس این حوالی ام از بودن مکرر بر دار خسته ام
من با عبور ثانیه ها خرد می شوم از حمل این جنازه هوشیار خسته ام
خداحافظ!!!
آرام سرم را بر زمين مي گذارم!بر زمين سخت كه هميشه برايم سخت بوده!!!دستانم را سايه مي كنم بر چشمانم تا همه چيز تاريك باشد!تا اشك را كسي نبيند!امشب مي خواهم ببارم!از اين همه بار خسته ام!دست چپم به شدت درد مي كند!ولي باز سكوت مي كنم!لعنت به من كه در اين 21 سال هميشه سكوت كرده ام!از اشك هايم متنفرم!متنفر!از اين همه شكستن به ستوه آمده ام!همه اذيتم مي كنند!و من چقدر خوبم كه اين همه سال چله نشين سكوت شده ام!
لعنت به اين زندگی كه در اوج آرامش مرا وحشي مي كند!آنقدر وحشي كه فكر هاي عجيب غريبي به سرم ميزند!دلم برايت تنگ است اي سر تا پا آرامش!براي بهشت بودنت!
گويا من از درد زاده شده ام و نطفه ام تلخ آبه ايست مرگ بار!تمام شو اي كابوس ننگبار ِمرگبار!!!!
دلم برايت تنگ است اي لطافت صبح كه مرا به اين همه خوبي دعوت كردي و.....اي نفس صبح هاي بهاري!
دلم گرفته امشب!!!به شدت دستانم سرد است و روحم در تزلزلي باور نكردني!!!"اي كاش!!!ي كاش!!!آن تهور در من بود!!!"قلبم ميسوزد!تو كجايي؟!!!اي وهم خيال انگيز!!!
بغض نفس هايم را به تسخير در آورده!مي لرزم و مثل هميشه فقط بغض است و بغض!!!جا مانده ام!از همه چيز از خودم از تو و از تمام بودن ها نبودن ها!پاي فرار نيست!!!هر چه هست ديوار است و ديوار!!!
دلم امشب عجيب گرفته!عجيب!!!!لعنت به اين كنج سرد و بي روح!
من امشب خيلي دلم گرفته!!!آرام نيستم!
خسته ام از اين همه آدم!!!
دل به غم سپرده ام در عبور سال ها
زخمی از زمانه و خسته از خیال ها
چون حکایتی مگو رفته ام ز یاد ها
برگ بی درختمُ در مسیر باد ها
نه صدایی نه سکوتی نه درنگی نه نگاهی
نه تو را مانده امیدی نه مرا مانده پناهی
نیشها و نوشها چشیده ام
بس روا و نا روا شنیده ام
هرچه داغ را به دل سپرده ام
هرپه درد را به جان خریده ام
در مسیر باد ها
هرچه داغ را به دل سپرده ام
هرپه درد را به جان خریده ام
در عبور سال ها
نه صدایی نه سکوتی نه درنگی نه نگاهی
نه تو را مانده امیدی نه مرا مانده پناهی
پ.ن:دست چپم درد ميكنه!!!
پ.ن:باشه من بازم مثل هميشه در مقابل تو سكوت ميكنم مثل 21 سال گذشته!!!به نفع تو برو افتخار كن!ولي پشيمون ميشي!
پ.ن:دلم واست تنگ شده!!!خيلي!!!
هیچ!فقط کمی عجیبم!کمی مضطرب!هر چه به ذهنم فشار آوردم چیزی درونش نبود تا باز بگویمش!چندش عجیبی دارم!!!دلم گرفته!!!!
پ.ن:بذار خیال کنم هنوز ترانه هامو میشنوی،هنوز هوامو داری و....
بذار خیال کنم تو دلتنگیات غروب که میشه یاد من می افتی....
پ.ن:هیچ.....
دیشب وقت خواب پر بودم از یه استرس نامعلوم!حس کردم به خاطر اتفاق اون شب و .....
تو استرسی که آرومم نمی ذاشت!سخته!یه ارامشی که به سختی به دست اوردی!بریزن بهم!
نمیدونم!
یعنی میشه دیگه هیچی نباشه که اذیتم کنه؟!سعی می کنم،برگردونمش!سعی می کنم!
پ.ن:استاد عباسپور به شرطی قبول کرد که بهم توابع مختلط بده که آخر ترم جزومو بدم بهش!!!!
پ.ن:!به من چه اونا چی کار می کنن!ولی نگران تو هستم!و نگران تنهاییت!فضول این جا زیاده!
خیلی زیاد مثل "...".
پس خواهشا منو قاطی دعوا نکن!
پ.ن:نگرانم!مضطربم!کسی هست بهم بگه که تموم شد؟!
پ.ن:اسپندارمذگان شما مبارک!!!!
بعد ماجراي اون روز كه واستون نوشتم!هنوز حال عجيبي دارم!يه آرامش كه هنوز نميدونم حاصل چيه؟
بايد بگم خوبم!اون كتاب مثل يه تلنگر بود!خيلي شبا به خودكشي فكر ميكردم!خيلي شبا!مخصوصا اون شبايي كه مجبور شدم تنها تو خوابگاه بخوابم و شب تاريك و تنها تجربه كردم!وقتي خوبم و آروم دلم نميخواد از اون نوشته ها بنويسم كه درد توش غوطه وره!نمي دونم اين آرامش قبل طوفانه يا نه!ولي به اين اعتقاد رسيدم كه چون من خودمو محدود كردم به اينجا رسيدم!همش سعي كردم كه كسي غير خودم باشم و همه انرژيمو پاي همين گذاشتم!به خاطر همين انرژي ديگه نمي مونه تا من هاي ديگمو كشف كنم!مي خوام شروع كنم كه خودم باشم!چند وقت پيش اجازه دادم كه نفرت وجودمو پر كنه نذاشتم به خاطر ديگران كنترل شه!وقتي آروم شدم تمام وجودمو يه حس تر پر كرد!باورتون نميشه شب كه خوابيدم تو يه روياي نيلي غوطه ور بودم!انگار همه چيز قشنگ بود!من همه چيز رودوست داشتم!الانم آرومم نسبت به هيچ چيز احساس بدي ندارم!همه چيز درسته!من ميتونم همه چيز رو درست كنم!ديگه به خود كشي فكر نمي كنم!اگه بعد اين تلاش،دوباره احساس ضعف و افسردگي كردم اون موقع بدون هيچ شكي جدا به خودكشي فكر مي كنم!حس ميكنم يه انرژي اي باهامه!حس مي كنم اين روزا شانس باهامه!حس مي كنم حتي اين ترم واقعا ترم خوبي باشه!نميدونم!
پ.ن:
1.من چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هوشيار است!
2.كي سررسيد منو ديده؟!همون خاكستريه كه توش كلي نقاشيه قشنگ بود؟!!!امروز دوباره از همون سررسيدا خريدم!سر رسيد سال 87!اين دفعه آبيه!با برگه هاي فانتزي كاهي!دوسش دارم!اصلا اين روزاها همه چيزو دوست دارم!
3.اين چي بود دادي من خوندم آخه!تهش كپ كردم!يه جوري بود!
4.باش!مي خوام كه باشي!از تو هم خوشم مياد!حتي اگه واسم بنويسي ازم متفري من يه آدم احمقم!ميدونم كه هنوز دوسم داري!
5.و اين بار جاي گم شدن در نرمي ِصدايت در آرامش نگاهت گم شدم!
در نيلي رويايت كه مانند پيچكي پيچيد بر سرديه دستانم!
و سكوتت كه روشنايي ِدنج ِلجاجت تنهايي ِ من است!
در سرگرداني ِزمان،در انتهاي همه بودن ها و نبودن هايم!
آنجا كه تو مرا و من خودم را جا گذاشتم!چيزي مرا مي خواند!
صدايي كه اين همه غم تنيده بر اين تن زخمي را بيدار ميكند و سوزشي.....
نميدانم!
ديوارهاي سر به فلك كشيده ي درد!دستان را آرام بر تن سردش ميكشم!آنقدر سخت است كه....
آه!!!
بگذار نا تمام بماند اين نوشته ي تكراري...........
پ.ن:
1.گفت:كوروش يغمايي گوش مي كني بذارم؟!
يه نگاه عميق كردم!
گفتم:نه!ميشه يه چيز ديگه گوش كنيم؟!
گفت:"گل يخ"شو شنيدي؟آهنگ پاييز!
گفتم:گير داديا!آره شنيدم!الان كه پاييز نيست!بهتره يه چيز ديگه گوش كنيم!
يه نگه عجيب كرد و گفت باشه!هر چي تو بگي!
"نميدونم چرا اين روزا همه چيز ميره رو اعصاب من!"
2.گفتي يكي رو پيدا كنم كمكم كنه!آخه اگه كسي بود كه حال من اين نميشد!ميدوني انگار خاك مناسب من پيدا نميشه!تهرانم!
3."م.ن" هنوز نميخواي از خودت بهم چيزي بگي؟؟!!
يادم هست آن سالهاي كودكي را!اعتماد به پاكي ِكودكانه را،يادم هست.....آيا تو نيز چيزي به ياد مي آوري؟يا در دنياي خودت و با معشوقه ي خودت سر گرمي و......
خسته ام از جمله هاي تكراري،از خود ِتكراري ام،از تكرارا مكررات اين همه سال نابودي ام و شكستن هايي كه تو هرگز نديدي و اين همه سال ساده از آن گذشتي!!!
خسته از بودن هاي دروغكي،از اين نقاب لعنتي و ....خسته ام از اين كه اين همه سال دلتنگي هايم را در اين دل بي گناه پوساندم و نگاهشان داشتم براي روز مبادا!!!!و شعر هاي هارم را به پستوهاي خصوصي ام بردم تا كسي نفهمد كه من هنوز....
اين روزها نوشتن هم حال زيباي تهوع را برايم به همراه دارد!ولي بايد گفت!حتي اگر دير باشد!حتي اگر فايده اي نداشته باشد!
من به خاطر تو از دست رفته ام!به خاطر تو...انگار در جايي خودم را جا گذاشتم!در همان جاي قصه كه تو دروغ گفتي و قصه شد يكي بود و يكي نبود!و من ديگر،هرگز به زندگي برنگشتم و تو نفهميدي هرگز
هاي!غريبه!آشناي سال هاي دربدري!!!آيا فكر مي كني،اكنون مي تواني زندگي يك دختر بر باد رفته را بفهمي؟!دردهايم را در تك تك كلماتم حس مي كني؟!دست هايت را ببين!با توام!دست هايت را ببين!شبيه دست هاي يك قاتل است!چه فرق مي كند قاتل جسم باشي يا....جرم قاتل روح و زندگي كجا؟!جرم قاتل جسم كجا؟!
كمتر خواهي فهميد كه با دست هاي كودكانه ام چه كردي!!!و شايد هرگز نفهمي كه با روياهايم چه كردي!و شايد!!!!هيچ وقت درك نكني با اميدانه هاي دختري پاك چه كردي و از او براي خودش ديوي ساخته اي ...."نه!!!"اشتباه نكن روياي مجازي من!!!!نمي خواهم قانع شوي براي ماندن يا بودن يا هر چيزي كه اين مردم نامش را مي گذارندو بهتر است بگويم شما مردم!مي خواهم بداني!بداني آنچه از هر دردي،از هر زخمي سهم من است!هديه است از تو!!!و اين ديگر ته مانده اي من است كه برايت مي نويسد!چه خوب ديگر اين جا كسي نامه ام را پيدا نخواهد كرد....كسي مرا نخواهد ديد!كسي مرا با رفتارش تحقير نخواهد كرد!و من هم مجبور نيستم به خاطر تو سكوت كنم و تحقير شوم و زير پا له...
و كسي نخواهد فهميد كه اين حرف هاي دختر پاكي است كه در جايي خودش را جا گذاشته و فقط يك نفر مي توانست آن را پيدا كند و آن يك نفر زندگيش را به باد داد!!!
آوار اين همه سال ذره ذره بر وجودم مي ريزد،و من ذره ذره خودم را ميميرم!گريه مي كنم!ولي كسي نگران اشك هاي من نيست!خسته ام از نوشتن ها!خسته ام!گاهي به خودم مي گويم:"آيا من واقعا با تمام وجود براي عشقم جنگيدم؟"
گاهي انقدر عجيب دلم ميگيرد،نه بهتر است بگويم هوايت....بگذريم!چه اهميتي دارد؟!!!از خودم سيرم!از اين كه زندگي ام بر باد رفته و ديگر جاي بازگشتي نيست شديدا عصبي ام و افسرده!اگر نرفته بودي ....اگر....من!الان...اين جا...نه!!!نگو...نگو....كه نمي شد بود!راهي براي ماندن نبود!!!ديگر قبول نمي كنم!هرگز!
اصلا ميداني؟!ديگر چه اهميتي دارد؟!ديگر هيچ چيز مهم نيست!!!مهم اين بود كه من به اينجا نرسم!
كه رسيدم!من برباد رفتم!سعي كردم دل بكنم!سعي كردم در خود فرو روم!ولي هر بار كه ميديدمت زخم تازه اي بر اين روح زخمي......ديگر خسته ام!بايد مي فهميدي من چه حالي دارم!"ديگر مرا ناي رفتنم نيست!!!!"
اين جا كسي هست كه گريه مي كند!صداي هق هق بي امانش ديوارهاي سرد اين همه سال غربت را مي لرزاند!اين جا ديگر هيچ ستاره اي طلوع نمي كند!اين جا كسي است كه نگاهش را به دار آويخته!لبخندش را در سردي گورستان چال كرده!و دستهايش را....و زندگي بر باد رفته اش را به حراج گذاشته!و تو .....تويي كه در تمام خبرها،منتظر شنيدن گوشه اي از توام!من را در اين همه برهوت گم كردي!و اين منم و زندگي ام و اين همه آوار و ...تويي كه مرا به آغوش مرگ با سيب هاي دروغين كشاندي و خودت فرار كردي....و تويي كه.....گناههاي من پاي تو!ويراني ام ارمغان تو،و تو چه راحت من را با اين همه بي صدايي جا گذاشتي تا من در روزي مثل امروز اينجا ويران شوم و .......
"من اين روزها منتظر ويراني ام!من ديگر احساسي ندارم!ديگر نمي توانم كسي را دوست داشته باشم!احساس هايم را در رويايي دروغين جا گذاشتم!جا گذاشتم!منتظر تمام شدنم!منتظرم!منتظرم"
پ.ن:من ازلحاظ روحي خيلي وضعم خرابه!حس مي كنم ديگه به كمك نياز دارم!بايد يه فكري كنم!بچه ها تورو خدا دعام كنيد!
هرچی تلاش می کنی،به نتیجه ای نمیرسی؟خسته شدی؟!!!بازم واسه انتخاب واحد واجد شرایط خاص شدی؟!دلت گرفته؟کم آوردی؟!این جا هواش گرفته اس!تنهایی!کارات پیش نمیره؟!دعاهای مادرت بی ثمره؟!شدیدا افسرده ای؟!!هیچ کس نمیدونه دردت چیه؟!همه چیز از دست رفته؟!!دیگه چیز امیدوار کننده ای وجود نداره؟!!!از همه چیز متنفری؟!همش بد شانسی میاری؟!تلاش کردن و نکردنت یه نتیجه داره؟!حس می کنی زندگیت مرده و اثری از طراوت و شادی توش نیست؟!خسته شدی میدونم!شنبه داری میری پیش روانشناس؟!هیچ کس باورش نمیشه که همچین دختر خنده رویی به این جا برسه،نه؟!همه شعارای قشنگ میدن؟!فکر می کنن از خوشیه این جوری به خودت می پیچی؟!دلت تنگ شده؟!خسته شدی؟تا کی می خوای می خوای ادامه بدی!به قول دوستت چرا نقطه ته خط و نمی ذاری؟!!!تمومش کن!امشب تنهایی!همیشه تنها بودی!کسی درکت نکرده!از نوشتن خسته ای فایده ای نداره؟!................
پ.ن:هی ... هی بازیِ به نوبتنشستهی بیپايان!
پس کی؟
پس فرصتِ ترانهبازیِ باران و بوسه کی خواهد رسيد؟!
امشب عجيب ديوانه ام!
چند روزي است،فكرهاي عجيبي روزنه هاي ذهنم راپر مي كند!
چقدر سخت است براي خود كشي هم بايد اجازه داشته باشي!
دلم گرفته!
به كسي چه مربوط كه من دلم ميخواهد خودم را بكشم؟
به كسي چه مربوط كه من ضعيفم و نادان!
درد من دوري از عشق نيست!درد من زخم هاي روزمره ي امروزي نيست!
درد من سنگواره اي است بر اين گستره ي پهناور و لجوج!
كسي چه مي داند؟!!!
در گوشه اي افتاده باشي بي هيچ روزني از اميد!در گوشه تاريك زندگي!
تنها،تنهاي تنها.....
ديوارهاي خوشبختي سر به فلك كشيده اند!و من با بدني لرزان به اين ديواره اي يخ زده تكيه كرده ام!
خسته از هر تلاشي براي رسيدن به آن سوي خدايان كاغذي!
خدايان لجوج ِماجراجوي ِ بي رحم كه براي بازي مرا انتخاب كردند!
دلم براي آيينه ها ميسوزد كه چهره ي رنگ پريده ام را هر رو ز به جان ميخرند و ....
امشب دلم گرفته.....
دلم گرفته.....
چه فرقي مي كند؟!ذهنت سياهچاله اي است بي حد و حصر كه مرگ در آن غوطه ور است؟
تو مرده اي!و خود به خوبی ميداني.....
امشب عجيب ديوانه ام....
ديوانه......
پ.ن:یه دوست خواست بگم بهتر نیست به جای زخم زبون زدن بهم واسه هم دعای خیر کنیم؟!!!
رویای تو!دوری تو!به دار آویختن آرزوهای سال های جوانی!
حسرت نگاه تو!حسرت گرمای تو!و به دار آویختن بودن های من!
داشتن تو!بودن تو!نوازش تو!و به دار آویختن یک آرامش ابدی!
دستان من!سردیه من!و تولد لاشه ای بی جان!
بوسه ی تو!اغوش تو!گرمای تو!صدای تو!
رویای تو
رویای تو
رویای تو
تولد مر گ من
مرگ من
و هیچ!!!!
پ.ن:دلم گرفته بچه ها!امتحانا بد بود!یادم رفته بود من نباید هیچ وقت خوشحال شم!
پ.ن:نمی خوام دیگه به اون روزای تابستونی فکر کنم!یعنی می تونم؟!
پ.ن:چهلمین روز رفتنتونو با خاطراطتون سبزیم!و جای خالیتان را با آبی آسمان پر می کنیم!
به غربت غروبهاي غمگين ميروم!سحر فردا،براي 3 امتحان متوالي و طاقت فرسا!يك ترم ديگر هم گذشت و من خوشحالم كه به پايان نزديكم!
برايم دعا كنيد تا با خوشحالي برگردم!
پ.ن:هانيه شايد نتونم حالا حالا ها جوابتو بدم!ولي حتما منتظر جوابم باش!
پ.ن:اون خيلي خوبه!من امروز اذيتش كردم!مي خواستم شوخي كنم ولي اون اصلا از شوخي من خوشش نيومد!اون اونقدر خوب هست كه منم خوب كنه؟!!!خودم كه مي گم هست!نميدونم!
به يك سالگي وبلاگم نزديك شديم!همين روزها بود!بعدا مفصل دربارش حرف ميزنم!
نمي دونم!گاهي آدم كم مياره!اين روزا چه خبره؟!فوت بچه هاي دانشگاه!فوت يكي از دوست هاي قديمي كه زياد نديده بودمش و به واسطه ي زهرا باهاش آشنا شده بودم!نميدونم!منگم!گنگم!قلبم به شدت ميزنه!چرا بايد يكي بميره كه نبايد و يكي بمونه كه.....اونا هم سن من بودن!
اگه بخوام خيلي دقيق بررسي كنم!بايد بگم همه اينا يه نشونه اس!دارن بهم يه چيزي مي گن!"يه نشونه واسه من؟!!!"
"بايد خوب گوش بدم!خوب!!!!"
يه قهوه ي تلخ و داغ،ميون دستاي هميشه سرد من!
يه پرده ي كنار كشيده و قاب پنچره و نگاه هميشه سرد من!
يه موسيقي كهنه و زنده:"شد خزان گلشن آشنايي باز هم آتش ز جان زد جدايي....."
يه منظره سرد !برفي كه هنوز آب نشده و بي خاطرگي ِمن!!!
من ِ سرد و بي روح با موهاي لخت و بلند كه آشفته ريخته رو شونه هاش!!!
يه آدم كه فكراش مثل موهاش آشفته اس!!!
يه سه تار كه چند وقته سيماشو با دستاي ظريفش لمس مي كنه!!!
يه فكر ديوانگي و بي مفهموم بودنش!!!
"دلم از غم خونين است"
فراموشي هاي توهمي!فكر نكردن هاي زوركي،خرد شدن هاي واقعي!
بي تفاوتي هاي ظاهري،دل خون شدن هاي واقعي !!!
نوشيدن قهوي تلخ و دمي آرام شدن!
فكرهاي عجيب و خيالات عجيب و ....
"دريغ و درد از عمرم كه در وفايت شد طي"
يه آهي از اعماق وجودش كه انگار كمي سوزش دردها رو كم مي كنه!
فكر و سكوت هميشه تلخ من و قهوه سرد و دستاي هميشه كرخت من از زندگي و....
يه پرده ي هميشه كشيده و يه قهوه ي تلخ به جا مونده و يه گلشن هميشه خزان شده و يه سه تار هميشه ساكت و خاطره ي موهاي خرمايي و فكرهاي به جا مانده در ذهن و عمري كه گذشت و كابوس هاي به جا مانده و تصميمي كه عملي شد و يه سكوت ابدي....
در چهارچوب قاب خوشبختي ِزندگيشان دو نفر به من و روياهايم و آرزوهايم و كابوس هايم مي خندند.
پ.ن:مي بيني اون جاي من وايستاده،اگه دوسش نداشتي مي گفتم كه چقدر ازش متنفرم!
منم و سردي شب ِ هشتم دي ماه هزار و سيصد و هشتاد شش،
و تر شدن خاطرات شب ِهشتم دي ماه هفتاد و دو!!!!
منم و بوف كور بختم كه سالها پيش در هفت سالگي بر بوم خانه ام نشست و....
منم و سردي دي ماه و بغض و دلتنگي و بوي حلوا و صداي يس...
منم و كنج اتاق تاريك و اين همه همهمه و هيچ!
منم و صداي گور كن و لااله الله و پارچه سفيد و كافور....
منم و صداي ِشيون و بازي كوكانه و ندانستن.....
منم و هفت سالگي و غربت دست هاي نيازمند و هيچ....
منم و بوي خاك باران خورده و سياهي و نامه ي خداحافظي و فاتحه....
منم و اين كنج سرد و تكرار خاطرات چهارده سال و بغض و اشك و الرحمن و سنگ قبري سياه...
منم و هشت دي ماه و صداي ساعت و هواي سرد و انتظاري كه به پايان نيامده و....
منم و دلتنگي و دلتنگي و انتظار و قطعه شش بهشت زهرا و بوي گلاب و بوي نداشته ي تو ....
منم و تو خاطرات به خواب مانندت....
منم و تو و بوي حلوا و گلاب و قطعه شش و الرحمن و يس و فاتحه و جای خالی عطر كتي كه بر رخت آويز مانده!!!
من ترانه غمگين اين حوالي ِغربتم!تكرار مي شوم بر صحنه ي اين غم هاي تاريك و مبهمم!!!
پ.ن:كوله پشتيم دوباره پر شده!ساعت 1:40 حركت!بليط هفته ي بعد كنسل......
پ.ن:بايد عادت كرده باشم ولي هنوز ميشكنم!!!
پ.ن:نه در رفتن حركت بود،نه در ماندن سكون!!!!
آهسته می نشینم کنار باورهای پوچم،
باورهای موهوم که خود برای خود ساخته ام
باورهایی چنان دور از ذهن که خود به خنده می نشینم
خوب میدانم!
هرچه هست امیدی است واهی برای خوشبختی،
گویا سالها پیش در گور عمیق زندگی دفن شده ام ،
و هرگز کسی نیست که گاهی،فقط گاهی،به من فکر کند،
حتی خدا!
گویا سالها پیش مرا در جاده ای پر فراز و نشیب ِخطرناک رها کرده!!!
و من تنها به دور از هر خدایی لحظه هایم را به دار می آویزم.
تا بالاخره با مرگ هم آغوش شوم،
من سالهاست تمام شده ام!!!
ولی گویا توطئه ی این خدایان،ادامه دارد.
ادامه دارد!
ادامه دارد!
پ.ن:
۱.در رویایت غرق می شوم
در نرمی نفسهایت سختی روزگارم را گم می کنم
در کلماتت روحم را خلاصه می کنم
و تنها صدای توست،
در طنین ِاین غربت،که مرا وا میدارد که لحظه ای باشم!
۲.اینم از اون چیزایی که نخوندم!
۳.با کوله پشتیم،رفتم راه آهن که برم غربت غروب های غمگین!
گفت:مواظب این عروس خانم ما باش!
گفتم:حتما!نگران نباشید!
به پشت سرم نگاه کردم هیچ کس نبود تنهای تنها بودم تا کسی مرا به دیگری بسپارد!خودم را به کوله پشتی زندگیم سپردم!
همیشه یک نفر باید آخر همه داستانها بمیرد تا داستان زیبا شود و خوشبختی سایه اندازد. یا شاید باید یک نفر حق خود را بی چشم داشتی ببخشد تا از ذره ذره روحش و از لبخندش زیبایی را به داستان هدیه دهد و بنشیند در کنج بارانی زندگیش،در جایی که روحش با تکرار کلمات ذهنش تراشیده می شود به خود بگوید:"ساده!!!ساده ای که در انتهای یک داستان کشته شد" و تکه های روحش را جمع کند.
"و من داستان را به خوبی تمام کردم!"
پ.ن:امروز یه سری مکالمات که سیو کرده بودم و دوباره خوندم چه حس قشنگی بود اون روزا!حسی که با سوالی از "ری را"شروع شد.
حوصله کن ری را خواهیم رفت،
اما خاطرت باشد همیشه این تویی که میروی
همیشه این منم که می مانم!
دیشب بالاخره غربت غروب های غمگین بارید!!!آسمان خودش را رها کرد از بغض....و من هم....امروز هوا ابری است مثل دل من.....
حس می کنم سرما خوردم....
کنار خاطرات که می نشینم!تا اوج می روم!تر می شوم!آسمان را بیدار می کنم از مستی ِ خاطره هایت!رنگی بر میدارم و تمام دیوارهای اتاقم را به رنگ بوی تو می بافم!!!به خود که می رسم!سرم به صخره بی خاطرگی می ساید!و من هیچ میشوم!!!و فقط یاد تو و من و این همه تاریکی و تنهایی....
پ.ن:حالم خیلی بده...خیلی...دلم گرفته!!!دلم مردن می خواد!خیلی....
باز هم منم و این کنج ِ خلوت وسرد،و غرق شدن ِ من در برهوت سیاهی ِ شب های تنهایی ام!و افکار سر کشِ این دنیای عاصی !!!
گویا هر لحظه این تاریکی مرا می بلعد و به حصار موهوماتِ افکار آشفته می کشاند....
کاش خستگی ِ روح هم با کمی خواب آرام می شد!این شب ها تمام ذرات معلق ِ فکر هایم رو به سوی مرگ حرکت می کند!
مفاهیم را گم کرده ام....همه چیز مفهومش هیچ است،حتی چشم هایم در مقابل قاب آیینه،حتی خودم!!!
به اوج دیوانگی رسیده ام،دیگر مرا نای ماندن و رفتن نیست!!!دیگر منتظر کسی در ایستگاه متروک لحظه ها نیستم!دیگر کسی نیست که انتظارش را بر شانه های سکوتم کشم!و هر آنچه از امدنش به جا مانده بغضی است نا گفتنی و فراموش نشدنی....
"و باز منم و کنج تاریکی و آغوش سیاهی...."
پ.ن:نمی دونم این روزا چرا همش بغض دارم.....شاید....
پ.ن:
«سفر ايستگاه»
قطار مي رود
تو مي روي
تمام ايستگاه مي رود
و من چقدر ساده ام
كه سال هاي سال
در انتظار تو
كنار اين قطار رفته ايستاده ام
و همچنان
به نرده هاي ايستگاه رفته
تكيه داده ام!
"قیصر امین پور"
پ.ن:پست آخر وبلاگ "من وهیچ " خیلی عالی بود!!!
پ.ن:این روزا عجیب حسود شدم به همه چی حسودی می کنم!از من بعیده!!!!دلم یه هوای تازه می خواد!دلم خیلی چیزا می خواد.....امروز دلم خیلی گرفته....
مجال من همین باشد که پنهان مهر او ورزم
کنار و بوس و آغوشش چه گویم چون نخواهد شد
پ.ن:امروز فال حافظ گرفتم،بدون نیت.این یه بیتشه.جالبه نه؟!!!
پ.ن:به اکرم عزیزم تبریک می گم!یه جشن نامزدی عید قربان افتادیم!اون بخش دیگه شو خیلی عجیب پیدا کرد!!!
دلم بر این حصارهای بارانی ِ غربت،گرفته!تمام دیشب را بارانی بودم!باید ترک کنم بودنم را!دیشب از مرز جنون تنهایی گذشتم!و امروز بی واژه برای گفتن حال دیشب در آن سرما....
شاید او راست می گوید:"من با مرده ها پیمانی سخت بسته ام!!!"
و به آسمان دست هاي تو خيره شده ام،
در انتظار سبز شدن سيب از زاويه پنجره ي نگاه تو...
من زير آوار دژخيم بي رحم ِ تنم مدفون شده ام!!!!
چه بيهوده انتظاري براي دستان تو...
پ.ن:قرار ما در كوچه پس كوچ هاي تاريك زندگيم،در ايستگاه هاي متروك لحظه ها!!!من برنامه هاي چيده ام براي جا گذاشتن كوله بار غم هايمان!!!زود بيا!!!من ديگر تاب تنهايي را ندارم!!!
پ.ن:تازه دارم مي فهمم كه اصلا واسه چي اومدي!!!همه كارات نقشه بود،از اول!!!!حتي دوست داشتن هاتم نقشه بود تا به مقصود پليدت برسي.كاش مي تونستم كه چهرتو فاش كنم.وقتي ديدي من محكمتر از اين حرفام جا زدي.....تو شيطاني....من خدام خيلي بزرگه،بعد چوبشو مي خوري....
پ.ن:بچه ها مرسي نگران تمريناي من بوديد،آره حلشون كردم!خيلي سخت بود!!!ولي امتحانمون از اونم سخت تر بود خيلي،خوب نبود!!!
و من باز دردناکم...
وباز ترس از توطئه در من غوغا می کند!!!
چیزی است در روحم،
که مرا "می تراشد".
و وحشت من،
از این دنیای وحشی و پهناور....
و سهمی که آیینه ها آن را سالها از من دریغ کردند.
خسته ام از این آیینه های تهی و سرد...
"و من باز دردناکم..."
پ.ن:برخوردت باعث شد گریه کنم!!!تو میدونی من این روزا خوب نیستم،ولی....حالا کی می خواد این گریه ی منو پناه باشه؟!!!بهش فکر کردی؟!!!
پ.ن:هفته ی بعد ۲تا امتحان دارم!دعام کنید.....
پ.ن:برای قیصر امین پور عزیز:
انگار مدتي است كه احساس مي كنم
خاكستري تر از دو سه سال گذشته ام
احساس مي كنم كه كمي دير است
ديگر نمي توانم
هر وقت خواستم
در بيست سالگي متولد شوم
انگار
فرصت براي حادثه
از دست رفته است
از ما گذشته است كه كاري كنيم
كاري كه ديگران نتوانند
فرصت براي حرف زياد است
اما
اما اگر گريسته باشي . . .
آه . . .
مردن چقدر حوصله مي خواهد
بي آنكه در سراسر عمرت
يك روز ، يك نفس
بي حس مرگ زيسته باشي !
انگار اين سالها كه مي گذرد
چندان كه لازم است ديوانه نيستم
احساس مي كنم كه پس از مرگ
عاقبت
يك روز
ديوانه مي شوم !
شايد براي حادثه بايد
گاهي كمي عجيب تر از اين باشم
با اين همه تفاوت
احساس مي كنم كه كمي بي تفاوتي
بد نيست
حس مي كنم كه انگار
نامم كمي كج است
و نام خانوادگي ام ، نيز
از اين هواي سربي
خسته است
امضاي تازه من
ديگر
امضاي روزهاي دبستان نيست
اي كاش
آن نام را دوباره
پيدا كنم
اي كاش
آن كوچه را دوباره ببينم
آنجا كه ناگهان
يك روز نام كوچكم از دستم افتاد
و لا به لاي خاطره ها گم شد
آنجا كه
يك كودك غريبه
با چشمهاي كودكي من نشسته است
از دور
لبخند او چقدر شبيه من است !
آه ، اي شباهت دور !
اي چشمهاي مغرور !
اين روزها كه جرات ديوانگي كم است
بگذار باز هم به تو برگردم !
بگذار دست كم
گاهي تو را به خواب ببينم !
بگذار در خيال تو باشم !
بگذار . . .
بگذريم !
اين روزها
خيلي براي گريه . دلم تنگ است ..
قیصر امین پور عزیز هم رفت!!!چه دنیای عجیبیه!!!خیلی عجیب!!!مرگ چقدر به ما نزدیکه....نمیدونم!احساس گنگی پیدا کردم!شعراشو همیشه می خوندم!!!دوسش داشتم!!!"گلها همه آفتابگردانند"،"آیینه های ناگهان"....با توام ای لنگر تسکین و ای تکانهای دل....زخمهای من جامه نیستندو....خسته ام از آرزوها،آرزوهای مجازی.....آه.....از این همه سکوت این دنیا.....نمیدونم....
امیدوارم که روحش در آرامش ابدی قرار بگیره به پاس آرامش شعرهاش.....
می نویسم!با دستانی که هنوز توان لمس چیزی را ندارد!و بعد از یک تب و لرز سخت درد می کند!نمی دانم از کجا خواهم نوشت و به چه چیزهایی اشاره خواهم کرد!ممکن است میان حرفهایم موهوماتی باشد که کسی نفهمد!خرده ای نگیرید!حال درستی ندارم!
دیشب حال درستی نداشتم!فکر می کنم که ساعت حدود ۲بود که سرم بر بالش تنهایی ام فرود آمد!نه!!از اشک خبری نبود!مثل همیشه در بحرانی ترین وضع چشمانم که همیشه بارانی است به کویری برهوت تبدیل می شود که گویا از ازل اشکی در خود نداشته!از دردی نا معلوم به خودم میپیچیدم!قلبم به شدت می تپید!هر لحظه منتظر بودم تا از سینه ام بیرون بپرد!و مرا برای همیشه خلاص کند!نفس هایم به زور حتی به شمارش هم میرسید!میلرزیدم!عجیب!!!!ولی تمام تنم را عرق سردی فرا گرفته بود!ترسیده بودم!واقعا به خود میپیچیدم!مادرم را صدا کردم!آب می خواستم!حدودا ساعت ۴ بود!بغض عجیب راه گلویم را بسته بود ولی باز هم از اشک خبری نبود!۲ساعت به خودم پیچیده بودم!آرام بخش های همیشگی هم تاثیری نداشت!!!!!خوابم نبرد!ساعت ۵!!!تقریبا بی هوش شدم!کابوس!کابوس!!!!ساعت ۷ بود که دیگر نخوابیدم!!!!به زور خودم را به میز رساندم و نشستم!مادرم به شدت نگران بود!واقعا حال خوشی نداشتم!می گفت:تو ساده ای و همه ی گرگ صفتی ها را با پاکی و سادگی خودت می سنجی!راست می گفت!من این بار بچگی نکرده بودم!حماقت کرده بودم!حماقتی عجیب!نمی دانم!نمی دانم!۳روزی می شود که قلبم آرام و قرار ندارد و به شدت به تپش افتاده!!!!از صدای ضربانش می ترسم!ترسو شده ام!عجیب!هیچ چیز مفهومی ندارد!از صدا گرفته تا مرگ!!!!نمی دانم!پای رفتنم نیست!و بیزارم از ماندن!آن هم اینجا.....می خواهم به خدا برگردم!چند صباحی.....می خواهم به خودم ثابت کنم که اشتباه نکردم!نمی دانم!افکار عجیبی بر این گنگی می افزاید!
مفاهیم را گم کرده ام!مهربانی را!!!!محبت را!علاقه را!صداقت را!هیچ چیز دیگر معنا مفهومی ندارد!مانند کوری که هیچ تصوری از خود و اطراف خود ندارد!من گم شده ام میان این همه حرف های دروغ!!!من دیگر باور نمی کنم!که گل می تواند لطیف باشد و نگاه علاقه از آن لطیف تر!چرا که شیطان صفتانی هستند که پستیشان را در پشت این جور نگاه ها پنهان می کنند!تا شاید چند صباحی را به خوشی و عیش و نوش بگذرانند!!!!!آنها بازیگران ماهریند!راحت دروغ می گویند!و برای جمله های مقدس ارزشی قائل نیستند و آنها را به لجن می کشند!وپاکیه ذهن تو را به سیاهچاله ی روح خودشان تبدیل می کنند!دنیای جالبی است!بازیگران ماهری دارد!بازیگرانی که مهربانیت را به ارزنی می فروشند و به سادگیه تو می خندند!و شب راحت بر بالین خود می خوابند و برای سادگی تو داستانهای جالبی می سازند تا فردا تو را در مقابل همه به سخره گیرند و به قول خودشان سوژه های جالبی برای خندیدن داشته باشند!وتو چه ساده تمام محبتت را نثار کرده بودی تا کسی مثل خودت احساس تنهایی بر وجودش مستولی نشود!همه چیز ریاضیات نیست!همیشه نمی شود ۱=۱ شود!شاید باید مفاهیم منطقی را کنار گذاشت و نوشت!پستی در مقابل محبت!سادگی=بی صفتی!عشق=کثافت!!!کمک=.......نمی دانم!هزاران واژه که من برای کنار هم چیدنشان شرم می کنم!!!!!دیگر به خیلی چیزها فکر نخواهم کرد!!!!!
فکر می کنم به حد غایت سادگی و خوبی و پاکی ام را به دست بی صفتان بی سر و پایی داده ام تا چند صباحی خوش باشند و به حماقت و سادگی من بخندند!کسانی که از زندگی چند لذت کثیف را به همراه دارند!و برای خودشان همان قدر ارزش قائلند که به مستراح!!!!البته به نظر خودشان مرواریدی در پستوی صدفند که این هم دروغی بیش نیست!چرا که انها هیچ نمی فهمند!جز..............
به خودم افتخار می کنم!که بیش از این خودم را اسیر این بازی های کثیف نکردم!و خدا شاهد بر همه چیز بود!من قرار بود به کجاها بروم و من چگونه با همه چیز جنگیدم!و کاش خدا هم..........باید گاهی در مقابل روح کثیف مردگان سکوت کرد!و برایشان فاتحه ای خواند از برای آمرزش گناهانی بینهایت!از برای این که به سادگیه تو خندیدند و تو را به سخره گرفتند و با آرامش روح تو خودشان راآرام کردند!و شاید با دستان کوچک و ظریف تو خودشان را از منجلابی سخت رهانیدند و تو را همان جا رها کردند تا به خیال خام خودشان ضربه ی مهلکی بر روح و روانت زده باند!نمی گویم زخمی بر من عارض نشده!ولی من به خیلی چیزها رسیدم!!!!!!!!!و فقط خودم میدانم چه ارزشی دارم!فقط کمی ترسیده ام!از این دنیا و آدم هایش!نمی دانم!به چه چیز اعتماد کنم!!!!!نه به حرف نه به نگاه!!!!به هیچ کدام اعتباری نیست!نمیدانم!هیچ چیز نمی دانم!بی پناه در گوشه ای افتادم و به خود می پیچم!از درد بی اعتمادی به این دنیا!!!!از دست سادگیه و پاکیه خودم!و مهربان، صداقتم!که همه و همه کس را مانند خودم می بینم!بچه کمتر قدر محبت را می فهمند وخیلی زود فراموش می کنند!بچه اند دیگر!کاری نمی شود کرد!و در آخر تو را به شکلات یا پفکی نا قابل می فروشند!و خود را مسئول میدانند به قیمت پول پفک!!!و دریغ از این که هر محبتی مسئولیتی هزاران برابر دارد!ولی بچه نفهم است ونادان!!!!و لذت زودگذری را به آرزو های قشنگ آینده می فروشد!و دریغ که فقط چند روز بعد میشود پشیمانی را در چشمهایشان دید!فقط بچه ای که من از آن حرف میزنم!پاک نیست و فقط ذهن بچه گانه دارد!نمی دانم!نمی دانم!گرگ صفتی را باید از همین کودکان آموخت!بازیگری را و دروغ را........................
فقط کمی ترسیده ام چیزی نیست!خوب می شود!فقط شاید عمری طول بکشد!خسته ام!هنوز قلبم یه شدت می تپد و دستان چیزی را درست لمس نمی کند!دست چپم به شدت درد میکند!و قفسه ی سینه ام تیر می کشد!زیاد خطرناک نیست!دکتر گفت آگر خوب بخوابم و خسته نباشم خوب میشود!ولی من که.........نمی دانم!فقط کمی ترسیده اهمین!حرفهایم بسیار است ولی مجالی نیست.....راستی دیشب تمام شعرهایم را به دار آویختم!حتی شاسوسا را!!!!!!می خواهم از خون بگویم و از پستی!دنیای ما دنیای خون سرخ است که هر لحظه از روحت جاری میشود نه سیب سرخ......چیزی نیست من فقط کمی ترسیده ام!کمی!و کمی بی اعتماد به بودنم!و به دنیای که زیستنم در اوست!
پ.ن:درد هایم درد می کند!ذهنم پر از چراست!!!چراهایی موهوم!کجا باید برم!نمی دونم!انگار همه چیز دوباره آوار شده رو سرم!باور نمی کنم هنوز.....
پ.ن:نمی دانم امشب چطور می خواهم خودم را و این جسم را به صبح برسانم!احساس غربت می کنم!تمام تنم درد می کند!
خيلی خلاصه بگويم، در چند و چون زيستن و گريستن
جز آلبومی کهنه در کمدی دربسته، نامی نمانده است.
جيبهايم را ترسيده و مُرَدَد میکاوم.
کليد اين خانه را شبی از شبهای چکمه و تسليم
در سردابکی دور و بینشان جا نهادهام.
ديگر هيچ کنجی از اين خيابان کج و پيچ
سرپناهی نخواهد شد.
نه آشيانهای در اين حدود و نه رفيقی از آن قرون،
ای کاش نامتان را از ياد نمیبردم.
اکنون اميدِ در به روی گشودنم از اين تلنگرِ بیپاسخ نيست.
روی سخنم با خويش است،
تا سپيدهدمی ديگر، شب اين شبِ چکمه و تسليم را
چگونه از سر بدر کنم؟
