آمده بودم كه بنويسم!و چه ذوقي داشتم براي نوشتن چيزهايي كه هرگز به كسي نمي گفتم!چيزهايي كه هميشه تو دلم مي موند!ولي وقتي آدم ميبينه يه سري افراد هستن كه نميذارن باشي!نميذارن راحت باشي.....بي خيال!
اومدم كه برم!واسه هميشه!هر اومدني،رفتني داره!منم ميرم!از اينجا از تمام چيزهايي كه در حدود اين يك سال با من بودن و ....
كمتر كسي فهميد كه چرا وبلاگ زدم!شايد گفتن خيلي چيزا سخت باشه و مطمئنا هيچ كس حوصله اينو نداشته باشه كه اين متن طولاني رو بخونه!
اينجارو دوست داشتم!يه همدم تنهايي!ولي....
اينجا خيلي چيزا ديگه قداست نداره!نذاشتن كه قديس بمونه!اينجا شاهد مرگ خيلي چيزا بودم!اون شبي كه همدم تنهاييامو،به دار آويختم تا برايش شعر نگويم!به خاطر اين كه يه نفر قداستشو ازم گرفت!"شاسوسا"وزش سياه و برهنه!!!!!
بي خيال!اومدم كه برم!
بهار مياد،يه سال جديد!اولش شايد ذوق سال جديد باشه ولي بعدش همه چيز همون طوريه!همه چيز!
سال عجيبي بود!خيلي چيزارو ديدم كه باور نمي كردم!ولي احتمالا چيزي بدست آوردم كه شايد نتونم خوبيشو وصف كنم!
بي خيال!اومدم كه برم!!!
در آخر!از همه ي دوستانم ممنونم!به خاطرحرفاتون!دلدارياتون!مهربونياتون!
پ.ن:مي خوام از مه سيما(ساحل خيال)براي تمام كمكاشو حرفاش تشكر كنم!واسه متني كه مخاطبش من بودم!
من از هجوم وحشی دیوار خسته ام از سرفه های چرکی سیگار خسته ام
دیگر دلم برای تو هم پر نمی زند از آن نگاه رذل و طمع دار خسته ام
اشعار من محلل بحـــــران کوچه نیست زین کرکسان ِ لاشه به منقار خسته ام
از بس چریده ام به ولع در کتاب ها از دیدن حضور علفزار خسته ام
چيزي مرا به قسمت بودن نمي برد از واژه دو وجهی تکرار خسته ام
از قصه های گرم و نفس های سرد شب از درس و بحث خفته در اشعار خسته ام
هر گوشه از اتاق بهشتیست بی نظیر از ازدحام آدم و آزار خسته ام
اینک زمان دفن زمین در هراس توست از دست های بی حس و بیکار خسته ام
از راز دکمه های مسلط به عصر خون از این همه شواهد و انکار خسته ام
قصد اقامتی ابدی دارد این غروب از شهر بی طلوع تبهکار خسته ام
من در رکاب مرگ به آغاز می روم از این چرندیات پرآزار خسته ام
من بی رمق ترین نفس این حوالی ام از بودن مکرر بر دار خسته ام
من با عبور ثانیه ها خرد می شوم از حمل این جنازه هوشیار خسته ام
خداحافظ!!!
آرام سرم را بر زمين مي گذارم!بر زمين سخت كه هميشه برايم سخت بوده!!!دستانم را سايه مي كنم بر چشمانم تا همه چيز تاريك باشد!تا اشك را كسي نبيند!امشب مي خواهم ببارم!از اين همه بار خسته ام!دست چپم به شدت درد مي كند!ولي باز سكوت مي كنم!لعنت به من كه در اين 21 سال هميشه سكوت كرده ام!از اشك هايم متنفرم!متنفر!از اين همه شكستن به ستوه آمده ام!همه اذيتم مي كنند!و من چقدر خوبم كه اين همه سال چله نشين سكوت شده ام!
لعنت به اين زندگی كه در اوج آرامش مرا وحشي مي كند!آنقدر وحشي كه فكر هاي عجيب غريبي به سرم ميزند!دلم برايت تنگ است اي سر تا پا آرامش!براي بهشت بودنت!
گويا من از درد زاده شده ام و نطفه ام تلخ آبه ايست مرگ بار!تمام شو اي كابوس ننگبار ِمرگبار!!!!
دلم برايت تنگ است اي لطافت صبح كه مرا به اين همه خوبي دعوت كردي و.....اي نفس صبح هاي بهاري!
دلم گرفته امشب!!!به شدت دستانم سرد است و روحم در تزلزلي باور نكردني!!!"اي كاش!!!ي كاش!!!آن تهور در من بود!!!"قلبم ميسوزد!تو كجايي؟!!!اي وهم خيال انگيز!!!
بغض نفس هايم را به تسخير در آورده!مي لرزم و مثل هميشه فقط بغض است و بغض!!!جا مانده ام!از همه چيز از خودم از تو و از تمام بودن ها نبودن ها!پاي فرار نيست!!!هر چه هست ديوار است و ديوار!!!
دلم امشب عجيب گرفته!عجيب!!!!لعنت به اين كنج سرد و بي روح!
من امشب خيلي دلم گرفته!!!آرام نيستم!
خسته ام از اين همه آدم!!!
دل به غم سپرده ام در عبور سال ها
زخمی از زمانه و خسته از خیال ها
چون حکایتی مگو رفته ام ز یاد ها
برگ بی درختمُ در مسیر باد ها
نه صدایی نه سکوتی نه درنگی نه نگاهی
نه تو را مانده امیدی نه مرا مانده پناهی
نیشها و نوشها چشیده ام
بس روا و نا روا شنیده ام
هرچه داغ را به دل سپرده ام
هرپه درد را به جان خریده ام
در مسیر باد ها
هرچه داغ را به دل سپرده ام
هرپه درد را به جان خریده ام
در عبور سال ها
نه صدایی نه سکوتی نه درنگی نه نگاهی
نه تو را مانده امیدی نه مرا مانده پناهی
پ.ن:دست چپم درد ميكنه!!!
پ.ن:باشه من بازم مثل هميشه در مقابل تو سكوت ميكنم مثل 21 سال گذشته!!!به نفع تو برو افتخار كن!ولي پشيمون ميشي!
پ.ن:دلم واست تنگ شده!!!خيلي!!!
باران ميبارد!
كنار پنجره ايستاده ام با همان سكوت هميشگي!!!
همان سكوتي كه ديگران را مجبور به گستاخي مي كند!!!
حرف هاي دلم را فرو خورده ام تا آرامم گذارند!!!
فراموش شده ام چون قصه اي كهنه!!!
كوچه هاي تكرار را پياد ميپيمايم!و تكرار مي شوم بر اين همه بودن ِتهوع آور!
سالها عبور مي كنند،هميشه عبور كرده اند!
بزرگ ميشوم!و فقط خودم مي فهمم كه هر لحظه سنگي است كه به سختي با ناخن هايم....
متنفرم از تمام آدم ها كه از آدميت تنها همين نام را يدك مي كشند!
از ادمهاي حيوان صفتي كه.....
زمان مي گذرند و هم چنان دنيا به كام اين حيوانان مي چرخد!!!
و تمام من را له مي كند!
بگذار ببارد!!!بگذار ببارد بر اين تن خسته .....
و من خودم را بالا مي آورم!مانند تهوعي از زياد خوردن!زياد پر شدن!
نفرت در وجودم بيداد ميكند!
بگذار ببارد بر اين همه نفرت!ببار اي هيچ!اي بي نام براي من!
بگذار افتخار كنند اين جانورها،كه بر روح من تازيدند و من هم مانند آهويي اسير چنگال....
بگذار بتازند كه هر كس به من بر خورد مي كند وحشي ميشود!!!
بگذار افتخار كنند!
مي خواهم تمام پنجره ها را ببندم تا كسي وارد نشود بر اين تنهايي!!!
اين تنهايي نفرين شده كه باعث هر تهمتي ميشود!!!
من فقط تنهايم!!!همين!
ببار كه زين پس تمام پنجره ها بسته اند!تمام پنجرها.....
بگذار ديگر بوي نم را حس نكنم به از هزازران تهمت و جنايت و خرد شدن است!!!
ببار كه سخت دلم گرفته!!!!
........................
.................
..............
........
.....
...
..
.
پ.ن:اون بچه هر چي باشه برادر زاده منه!تو هم بهتر اينو بفهمي،منظورم تو بودي نه مادر اون شازده كوچولو!بهتر آبي پاكيرو رو دست تو بريزم!گورتو گم كن عوضي!!!!
پ.ن:سنتوري رو ديديم!!!!
پ.ن:آدم بين نامزدهاي انتخابات پيدا نكردم كه بهش راي بدم!
پ.ن:دلم گرفته!با حرفاي اون روز فشار روحي روم هزار برابر شده و سكوت مادرم كه انگار پتك محكمي بود تو سرم و مهرتصديقي بر حرفاي.....!!!و من چقدر احساس تنهايي كردم!و چقدر دلم براي خودم سوخت كه اين همه.....و سكوت!!!!!!
پ.ن:اين تعطيلات تموم شه كه امسال اصلا ذوق تعطيلي ندارم!!!!
پ.ن:لعنت به تو!!!!
به يه بازي دعوت شدم توسط نرگس عزيزم!قراره 3 تا پاراگراف هر چي خواستم بنويسم!بدون سانسور!!!
1.ترديد
اين روزها از يه ترديد عجيب پرم!بايد با خودم كنار بيام!وگرنه باز يه فاجعه گنده پيش مياد!البته شك دارم تا الان هم پيش نيومده باشه!واقعا ارزش چيه؟!ضد ارزش چيه؟!ارزش آدما به چيه؟!تيپ و ظاهر و پول؟!يا به اون چيزي كه تو ذهن و فكر و ذاتشه؟!چي تعیين مي كنه آدم خوب كيه و ....؟!نمي دونم!من كه سادگي رو از همه چيز بيشتر دوست دارم!واقعا ارزش چيه؟!واسم بگين!!!
2.تف به.....
اين روزها يه اتفاق جالب از جانب فردي كه حس مي كنه خيلي مسلمون واسم افتاده!فردي كه ادعا مي كرد كه خيلي از كارها ار لحاظ شرعي خيلي اشكال داره!آخ!من يه حالي ازش بگيرم!از اين بسيجيه لجن!هر چي باشه اينا هم دست پرورده اين ملاهاي مال مردم خورو حيله گرن!من يه حالي ازش بگيرم كه خودشم بمونه از كجا خورده!
3.رفتن
تصميم بر اينه كه ديگه نيام سراغ"غزل تنهايي من"كم كم بايد بار و بنه رو جمع كنم و برم!به اندازه كافي اين جا بعضي ها بهم توهين كردن و اذيتم كردن و حتي قسمتي از زندگيمو تحت تاثير قرارا دادن!ولي يه چيزي هست كه.....اون وابستگي و علاقه اس به همه دوستام كه اينجان!دوستايي كه 1سال باهاشون بودم و همراهم بودم!باهاشون زندگي كردم!دلم ميگيره كه مي خوام برم!ولي....نمي دونم گاهي بايد دل بكنيم!به خاطر يه سري از شرايط خاص!متاسفانه خيلي ها كه من دوست نداشتم پاشون اين جا باز شد!قراربود اين جا جايي باشه واسه ناشناس ها كه از نزديك منو نمي شناسن!ولي توسط يه سري از افراد آدرس اين جا دست هر كسي افتاد و....
راستش بچه ها من همتونو دوست دارم و اصلا دلم نميخواد برم!ولي......شما بگين من چي كار كنم؟!
منم هانیه،من و هیچ،محمد،مصطفی دعوت مي كنم!جزييات رو از اینجا بخونيد!
پ.ن:بچه هایی که دعوت شدن!،اگه دوست داشتن بنویسن!من حس کردم واسه تنوع بد نیست!
می روم،می مانم!نمی دانم!
هنوز همه می روند و من می مانم!
هنوز من می مانم و همه ......
راستش را بخواهید،من از خودم می ترسم!عجیب!!!
می خواهم میان لحظه های خودم باشم!
بروید!چرا نیامده عزم به سفر می کنید؟!
می آیید و بوی باران را...
آه.....
میان بودن و نبودنم،هست و نیستم روزنه ای است ....
بیداری...؟!!
در کدامین روزنه ی بودن پنهان شدی ای وهم ِبودن ِ من!!!
آه....
گویا همه چیز توهمی است از افکار پوچم!!!!
احساس تهوع هر لحظه بیدارم میکند!
از خواب می پرم!و هیچ می شوم!چه دردناکم!!!!
از خودم و تمام خود ها می ترسم!!!
مگر می شود نیامده رفت؟!ها؟!!
مگر می شود پر شوم از این تهوع؟!و هی بالا بیاورم بر این گستره ی.....
مگر میشود هی بخواهی در نیلی رویای کسی گم شوی و هی در سیاهچاله ای مخوف بالا بیاوری!
مگر میشود وقتی رسیده باشند که همه چیز تمام شده باشد ....
انگار همه چیز می شود جز سرودن آواز باران من میان سیب های سرخ مادرم حوا!
شاید دیر باشد دیگر برای گفتن این حرفها!من خیلی از خلوت های بامدادی را از یاد برده ام!
حالا دیگر دیر است که کوچه های انتظار خیس باران گریه ها شوند و پاکی کودکی وساطت کند و عطر تو کوچه را پر کند!
مگر میشود که بستر های دونفره و عشق های دونفره خالی باشند؟!
آه.....
از این نمیشودهای شدنی!!!!
همین حالا هم دیگر هیچ چیز به مقصد نمی رسد!
خیال ها گم میشود در همین حوالی نزدیک....
هنوز هم ساده ام!!!به فکر او و.....
بماند!
دیگر چه فرقی می کند وقتی بر همه چیز بالا آورده باشی!
سرگردانم میان رفتن و ماندن و نبودن!!!
پ.ن:دلم گرفته!خیلی!
پ.ن:حوصله کن ری را،
خواهیم رفت.
اما خاطرت باشد
همیشه این تویی که می روی
همیشه این منم که می مانم......
هیچ!فقط کمی عجیبم!کمی مضطرب!هر چه به ذهنم فشار آوردم چیزی درونش نبود تا باز بگویمش!چندش عجیبی دارم!!!دلم گرفته!!!!
پ.ن:بذار خیال کنم هنوز ترانه هامو میشنوی،هنوز هوامو داری و....
بذار خیال کنم تو دلتنگیات غروب که میشه یاد من می افتی....
پ.ن:هیچ.....
به هر که گفت
تعبير زندگی شکل صبور همين شقايق است
شک خواهم کرد
از هر که گفت بيا برای بيداریِ دريا دعا کنيم
پرهيز خواهم کرد،
يا پا به پای زائری که بگويد بلای ستاره دور،
شب از خواب اين زاويه به روز خواهد رسيد،
همسفر نخواهم شد.
پناه بر تو ای فهم فراموشی!
حالا بيا برای رسيدن به آرامش
نزديکترين نامهای کسان خويش را بياد آوريم!
سید علی صالحی
پ.ن:چقدر بده آدم خودشو تو هاله ای از ابهام ببینه!ببینه که 2 ماه تموم.....سررسیدشو که برگه میزنه می بینه که چقدر احمق بوده!و بعد چه جوری محکوم شده!همین!!!!
پ.ن:می خوام برم بچه ها!می خوام خداحافظی کنم!شاید تو چند پست آینده!!!!
اضافه به پی نوشت:معلوم نیست این روزا چته!منم نمیخوام بپرسم،شاید این جوری راحت تری!باشه!

