تبليغاتX
غزل تنهایی من

دیشب وقت خواب پر بودم از یه استرس نامعلوم!حس کردم به خاطر اتفاق اون شب و .....

تو استرسی که آرومم نمی ذاشت!سخته!یه ارامشی که به سختی به دست اوردی!بریزن بهم!

نمیدونم!

یعنی میشه دیگه هیچی نباشه که اذیتم کنه؟!سعی می کنم،برگردونمش!سعی می کنم!

 

پ.ن:استاد عباسپور به شرطی قبول کرد که بهم توابع مختلط بده که آخر ترم جزومو بدم بهش!!!!

پ.ن:!به من چه اونا چی کار می کنن!ولی نگران تو هستم!و نگران تنهاییت!فضول این جا زیاده!

خیلی زیاد مثل "...".

پس خواهشا منو قاطی دعوا نکن!

پ.ن:نگرانم!مضطربم!کسی هست بهم بگه که تموم شد؟!

پ.ن:اسپندارمذگان شما مبارک!!!!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 15:26 توسط غزل |


چند سالی است نزدیک 26 بهمن ماه (14 فوریه) که می شود هیاهو و هیجان را در خیابان ها می بینیم. مغازه های کالاهای فانتزی شلوغ می شود. همه جا نام Valentine به گوش می خورد. از هر بچه ای که درباره والنتاین پرسش کنی می داند که "در سده سوم میلادی که برابر با آغاز شاهنشاهی ساسانی در ایران، در روم باستان فرمانروایی بوده است بنام کلودیوس دوم. کلودیوس باورهای شگفتی داشته است، برای نمونه سربازی خوب خواهد جنگید که زن نگرفته باشد. از این رو زناشویی را برای سربازان امپراتوری روم بازداشته می کند.کلودیوس به اندازه ای سنگدل وفرمانش به اندازه ای بی چون و چرا بود که هیچ کس یارای یاری به زناشویی سربازان را نداشت.ولی کشیشی به نام والنتیوس(والنتاین)،پنهانی عقد سربازان رومی را با دختران دلخواهشان جاری می کرد.کلودیوس دوم از این رخداد آگاه می شود و دستور می دهد که والنتاین را به زندان بیندازند. والنتاین در زندان دلداده دختر زندانبان می شود. سرانجام کشیش به جرم جاری کردن عقد دلدادگان، با دلی عاشق به دار آویخته می شود...بنابراین او را به نام فدایی وشهید راه عشق می دانند و از آن زمان نمادی می شود برای عشق!"
ولی کمتر کسی است که بداند در ایران باستان، نه چون رومیان از سه سده پس از زادروز، که از بیست سده پیش از زادروز، روزی به نام روز عشق بوده است!
شنیدنی است بدانید که این روز در سالنمای کنونی ایرانی برابر است با 29 بهمن، یا تنها 3 روز پس از والنتاین فرنگی! این روز "سپندار مذگان" یا "اسفندار مذگان" نام داشته است. فلسفه بزرگداشت این روز با نام "روز عشق" به این گونه بوده است که در ایران باستان هر ماه را سی روز می شمردند و افزون بر اینکه ماه ها نام داشتند، هریک از روزهای ماه نیز یک نام داشتند. برای نمونه روز نخست "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن ( تندرستی، اندیشه) که نخستین صفت خداوند است، روز سوم اردیبهشت "بهترین راستی و پاکی" که باز ویژه خداوند است، روز چهارم شهریور "شاهی و فرمانروایی آرمانی" که ویژه خداوند است و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است. سپندار مذ فرنام ملی زمین است، یعنی گستراننده، مقدس، فروتن. زمین نماد عشق است چون با فروتنی، فروتنی و گذشت به همه عشق می ورزد. زشت و زیبا را به یک چشم می نگرد و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان می دهد. از این روی در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را نماد عشق می پنداشتند. در هر ماه، یک بار، نام روز و ماه یکی می شده است که در همان روز که نامش با نام ماه همزمان می شد، جشنی برپا می داشتند به فراخور نام آن روز و ماه. برای نمونه شانزدهمین روز هر ماه مهر نام داشت و که در ماه مهر، "مهرگان" فرنام می گرفت. همین طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ یا اسفندار مذ نام داشت که در ماه دوازدهم سال که آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشنی با همین نام می گرفتند.
سپندار مذگان جشن زمین و گرامیداشت عشق است که هر دو در کنار هم می نشینند. در این روز زنان به شوهران خود با مهر ارمغان می دادند. مردان نیز زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده، به آنها ارمغان داده و از آنها فرمانبرداری می کردند. برخی نیز روز مادر و زن را به نشانه زایش و مهربانی زمین در این روز می دانند.
مردم ایران از آن میان مردم هایی است که زندگی اش با جشن و شادمانی پیوند فراوانی داشته است، به فراخور های گوناگون جشن می گرفتند و با سرور و شادمانی روزگار می گذرانده اند. این جشن ها نشان دهنده فرهنگ، روش زندگی، خوی، فلسفه زندگی و رویهمرفته جهان بینی ایرانیان باستان است. از آنجایی که ما با فرهنگ باستانی خود ناآشناییم شکوه و زیبایی این فرهنگ با ما بیگانه شده است.
شاید هنوز دیر نشده باشد که روز عشق را از 26 بهمن (
Valentine) به 29 بهمن (سپندار مذگان ایرانیان باستان) برگردانیم...

چرا سپندار مذگان در روز پنجم اسفندماه نیست؟

زیرا در گذشته ایرانیان 12 ماه 30 روزه داشتند و 5 روز را نیز افزودن بر آن 12 ماه در سالشمار خود داشته اند. بنابراین روز پنجم اسفند(سپندار مذگان)، با روز 335 از سال یا 29 بهمن در سالشمار کنونی ایرانیان برابر است.

برگرفته از تارنگار آتشکده

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 12:34 توسط غزل |


بعد ماجراي اون روز كه واستون نوشتم!هنوز حال عجيبي دارم!يه آرامش كه هنوز نميدونم حاصل چيه؟

بايد بگم خوبم!اون كتاب مثل يه تلنگر بود!خيلي شبا به خودكشي فكر ميكردم!خيلي شبا!مخصوصا اون شبايي كه مجبور شدم تنها تو خوابگاه بخوابم و شب تاريك و تنها تجربه كردم!وقتي خوبم و آروم دلم نميخواد از اون نوشته ها بنويسم كه درد توش غوطه وره!نمي دونم اين آرامش قبل طوفانه يا نه!ولي به اين اعتقاد رسيدم كه چون من خودمو محدود كردم به اينجا رسيدم!همش سعي كردم كه كسي غير خودم باشم و همه انرژيمو پاي همين گذاشتم!به خاطر همين انرژي ديگه نمي مونه تا من هاي ديگمو كشف كنم!مي خوام شروع كنم كه خودم باشم!چند وقت پيش اجازه دادم كه نفرت وجودمو پر كنه نذاشتم به خاطر ديگران كنترل شه!وقتي آروم شدم تمام وجودمو يه حس تر پر كرد!باورتون نميشه شب كه خوابيدم تو يه روياي نيلي غوطه ور بودم!انگار همه چيز قشنگ بود!من همه چيز رودوست داشتم!الانم آرومم نسبت به هيچ چيز احساس بدي ندارم!همه چيز درسته!من ميتونم همه چيز رو درست كنم!ديگه به خود كشي فكر نمي كنم!اگه بعد اين تلاش،دوباره احساس ضعف و افسردگي كردم اون موقع بدون هيچ شكي جدا به خودكشي فكر مي كنم!حس ميكنم يه انرژي اي باهامه!حس مي كنم اين روزا شانس باهامه!حس مي كنم حتي اين ترم واقعا ترم خوبي باشه!نميدونم!

 

پ.ن:

1.من چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هوشيار است!

2.كي سررسيد منو ديده؟!همون خاكستريه كه توش كلي نقاشيه قشنگ بود؟!!!امروز دوباره از همون سررسيدا خريدم!سر رسيد سال 87!اين دفعه آبيه!با برگه هاي فانتزي كاهي!دوسش دارم!اصلا اين روزاها همه چيزو دوست دارم!

3.اين چي بود دادي من خوندم آخه!تهش كپ كردم!يه جوري بود!

4.باش!مي خوام كه باشي!از تو هم خوشم مياد!حتي اگه واسم بنويسي ازم متفري من يه آدم احمقم!ميدونم كه هنوز دوسم داري!

5.و اين بار جاي گم شدن در نرمي ِصدايت در آرامش نگاهت گم شدم!

    در نيلي رويايت كه مانند پيچكي پيچيد بر سرديه دستانم!

     و سكوتت كه روشنايي ِدنج ِلجاجت تنهايي ِ من است!

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 22:22 توسط غزل |


امروز يك جور عجيبي بودم!حيفم اومد نگم!

كتاب "ورونيكا تصميم ميگير بميرد"رو داشتم ميخوندم امروز تمومش كردم!به دور از هر نظر حاشيه اي به نويسنده اش و اعتقادات و اعتقادات خودم و ديگران جاهاي از كتاب منو برده بود تو يه خلسه ي عجيب!خيلي فكر كردم به جاهايي از كتاب!بهم يه چيزايي مي گفت!نمي دونم!دنياي عجيب ما!ما درگير يه نوع بيماري هستيم!بيماري كه ميترسيم خودمون باشيم هميشه داريم وانمود ميكنيم يه كسي غير از اون چه واقعيمونه هستيم!يه جاي كتاب ورونيكا فكر ميكنه چقدر ضعيف شده هميشه دنبال اين بوده كه تظاهر كنه يه آدم ديگه اس يه دوشيزه محترم كه بايد با وقار و محتاط باشه!و تمام انرژي شو صرف اين كار ميكرده و هيچ وقت فرصت نكرده ورونيكاهاي ديگه رو تو وجودش كشف كنه!هيچ وقت به خودش اجازه نداده عاشق شه!و كلي چيز ديگه!

دنياي كه ما توش زندگي مي كنيم دقيقا همون چيزيه كه ميينيم!ما يه جورايي عادت كرديم كه عادي زندگي كنيم!دنياي ما يه دنياي قانونمند كه ميخوان با اين قانون ما رو همسو كنن!نه اين كه هر كس هر جور م خواد باشه!ولي ما همه ي زندگيمونو با تاثير از  اين موضوع قانونمند كرديم و داريم عادت وار زندگي مي كنيم!نميدونم!نميخوام تبليغ كتاب كنم و بگم كتاب خوبي بود!ولي به افكار من كمك كرد!

"ترس"چيزيه كه داره مارو آزار ميده!يه نوع بيماري!اگه ما واقعا حداقل تو زندگيه خودمون قوانيني رو كه ديگران بر طبق عادت به ما القا كردن كنار بگذاريم شايد بتونيم بهتر زندگي كنيم!من بارها اين كارو كردم!

چند روز بود به خاطر موضوعي استرس شديد داشتم و ناراحتي ِ وحشنتاكي كه آزارم ميداد ولی امروز اين كتاب واسه 1ساعت منو برد تو يه خلسه!انگار يه بهشت خود ساخته!انگار ملق بودم تو هوا و يك كم هم ترس!ولي وقتي اومدم بيرون آروم بودم!

 

پ.ن:كتاب خيلي هدف داشت ولي من فقط حال امروزم نوشتم!الان آرومم!يه آرامش عجيب!اگه خواستين واسم كامنت بذارين يه جاهاي از كتاب و واستون بذارم اگه دوست داشتين و نخونده بودينش!

 

پ.ن:باور مي كني امروز يه چيزي رو تجربه كردم از اون چيز عجيبي كه تو گاهي تجربه كردي البته خيلي خفيف!احتياج دارم با هم بحث كنيم!به كمكت نياز دارم!نميدوني چه حالي دارم!يه نوع انرژي!بي خيال!

 

 

پ.ن:جمعه باز منمو كوله پشتيمو غربت غروب هاي غمگين!دعام كنيد!اين ترم سرنوشت سازه!ترم 6!

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 0:56 توسط غزل |


در سرگرداني ِزمان،در انتهاي همه بودن ها و نبودن هايم!

آنجا كه تو مرا و من خودم را جا گذاشتم!چيزي مرا مي خواند!

صدايي كه اين همه غم تنيده بر اين تن زخمي را بيدار ميكند و سوزشي.....

نميدانم!

ديوارهاي سر به فلك كشيده ي درد!دستان را آرام بر تن سردش ميكشم!آنقدر سخت است كه....

آه!!!

بگذار نا تمام بماند اين نوشته ي تكراري...........

 

پ.ن:

1.گفت:كوروش يغمايي گوش مي كني بذارم؟!

يه نگاه عميق كردم!

گفتم:نه!ميشه يه چيز ديگه گوش كنيم؟!

گفت:"گل يخ"شو شنيدي؟آهنگ پاييز!

گفتم:گير داديا!آره شنيدم!الان كه پاييز نيست!بهتره يه چيز ديگه گوش كنيم!

يه نگه عجيب كرد و گفت باشه!هر چي تو بگي!

 

 

"نميدونم چرا اين روزا همه چيز ميره رو اعصاب من!"

 

2.گفتي يكي رو پيدا كنم كمكم كنه!آخه اگه كسي بود كه حال من اين نميشد!ميدوني انگار خاك مناسب من پيدا نميشه!تهرانم!

 

3."م.ن" هنوز نميخواي از خودت بهم چيزي بگي؟؟!!

+ نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 23:28 توسط غزل |


يادم هست آن سالهاي كودكي را!اعتماد به پاكي ِكودكانه را،يادم هست.....آيا تو نيز چيزي به ياد مي آوري؟يا در دنياي خودت و با معشوقه ي خودت سر گرمي و......

خسته ام از جمله هاي تكراري،از خود ِتكراري ام،از تكرارا مكررات اين همه سال نابودي ام و شكستن هايي كه تو هرگز نديدي و اين همه سال ساده از آن گذشتي!!!

خسته از بودن هاي دروغكي،از اين نقاب لعنتي و ....خسته ام از اين كه اين همه سال دلتنگي هايم را در اين دل بي گناه پوساندم و نگاهشان داشتم براي روز مبادا!!!!و شعر هاي هارم را به پستوهاي خصوصي ام بردم تا كسي نفهمد كه من هنوز....

اين روزها نوشتن هم حال زيباي تهوع را برايم به همراه دارد!ولي بايد گفت!حتي اگر دير باشد!حتي اگر فايده اي نداشته باشد!

من به خاطر تو از دست رفته ام!به خاطر تو...انگار در جايي خودم را جا گذاشتم!در همان جاي قصه كه تو دروغ گفتي و قصه شد يكي بود و يكي نبود!و من ديگر،هرگز به زندگي برنگشتم و تو نفهميدي هرگز

هاي!غريبه!آشناي سال هاي دربدري!!!آيا فكر مي كني،اكنون مي تواني زندگي يك دختر بر باد رفته را بفهمي؟!دردهايم را در تك تك كلماتم حس مي كني؟!دست هايت را ببين!با توام!دست هايت را ببين!شبيه دست هاي يك قاتل است!چه فرق مي كند قاتل جسم باشي يا....جرم قاتل روح و زندگي كجا؟!جرم قاتل جسم كجا؟!

كمتر خواهي فهميد كه با دست هاي كودكانه ام چه كردي!!!و شايد هرگز نفهمي كه با روياهايم چه كردي!و شايد!!!!هيچ وقت درك نكني با اميدانه هاي دختري پاك چه كردي و از او براي خودش ديوي ساخته اي ...."نه!!!"اشتباه نكن روياي مجازي من!!!!نمي خواهم قانع شوي براي ماندن يا بودن يا هر چيزي كه اين مردم نامش را مي گذارندو بهتر است بگويم شما مردم!مي خواهم بداني!بداني آنچه از هر دردي،از هر زخمي سهم من است!هديه است از تو!!!و اين ديگر ته مانده اي من است كه برايت مي نويسد!چه خوب ديگر اين جا كسي نامه ام را پيدا نخواهد كرد....كسي مرا نخواهد ديد!كسي مرا با رفتارش تحقير نخواهد كرد!و من هم مجبور نيستم به خاطر تو سكوت كنم و تحقير شوم و زير پا له...

و كسي نخواهد فهميد كه اين حرف هاي دختر پاكي است كه در جايي خودش را جا گذاشته و فقط يك نفر مي توانست آن را پيدا كند و آن يك نفر زندگيش را به باد داد!!!

آوار اين همه سال ذره ذره بر وجودم مي ريزد،و من ذره ذره خودم را ميميرم!گريه مي كنم!ولي كسي نگران اشك هاي من نيست!خسته ام از نوشتن ها!خسته ام!گاهي به خودم مي گويم:"آيا من واقعا با تمام وجود براي عشقم جنگيدم؟"

گاهي انقدر عجيب دلم ميگيرد،نه بهتر است بگويم هوايت....بگذريم!چه اهميتي دارد؟!!!از خودم سيرم!از اين كه زندگي ام بر باد رفته و ديگر جاي بازگشتي نيست شديدا عصبي ام و افسرده!اگر نرفته بودي ....اگر....من!الان...اين جا...نه!!!نگو...نگو....كه نمي شد بود!راهي براي ماندن نبود!!!ديگر قبول نمي كنم!هرگز!

اصلا ميداني؟!ديگر چه اهميتي دارد؟!ديگر هيچ چيز مهم نيست!!!مهم اين بود كه من به اينجا نرسم!

كه رسيدم!من برباد رفتم!سعي كردم دل بكنم!سعي كردم در خود فرو روم!ولي هر بار كه ميديدمت زخم تازه اي بر اين روح زخمي......ديگر خسته ام!بايد مي فهميدي من چه حالي دارم!"ديگر مرا ناي رفتنم نيست!!!!"

اين جا كسي هست كه گريه مي كند!صداي هق هق بي امانش ديوارهاي سرد اين همه سال غربت را مي لرزاند!اين جا ديگر هيچ ستاره اي طلوع نمي كند!اين جا كسي است كه نگاهش را به دار آويخته!لبخندش را در سردي گورستان چال كرده!و دستهايش را....و زندگي بر باد رفته اش را به حراج گذاشته!و تو .....تويي كه در تمام خبرها،منتظر شنيدن گوشه اي از توام!من را در اين همه برهوت گم كردي!و اين منم و زندگي ام و اين همه آوار و ...تويي كه مرا به آغوش مرگ با سيب هاي دروغين كشاندي و خودت فرار كردي....و تويي كه.....گناههاي من پاي تو!ويراني ام ارمغان تو،و تو چه راحت من را با اين همه بي صدايي جا گذاشتي تا من در روزي مثل امروز اينجا ويران شوم و .......

"من اين روزها منتظر ويراني ام!من ديگر احساسي ندارم!ديگر نمي توانم كسي را دوست داشته باشم!احساس هايم را در رويايي دروغين جا گذاشتم!جا گذاشتم!منتظر تمام شدنم!منتظرم!منتظرم"

 

پ.ن:من ازلحاظ روحي خيلي وضعم خرابه!حس مي كنم ديگه به كمك نياز دارم!بايد يه فكري كنم!بچه ها تورو خدا دعام كنيد!

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 16:13 توسط غزل |


هرچی تلاش می کنی،به نتیجه ای نمیرسی؟خسته شدی؟!!!بازم واسه انتخاب واحد واجد شرایط خاص شدی؟!دلت گرفته؟کم آوردی؟!این جا هواش گرفته اس!تنهایی!کارات پیش نمیره؟!دعاهای مادرت بی ثمره؟!شدیدا افسرده ای؟!!هیچ کس نمیدونه دردت چیه؟!همه چیز از دست رفته؟!!دیگه چیز امیدوار کننده ای وجود نداره؟!!!از همه چیز متنفری؟!همش بد شانسی میاری؟!تلاش کردن و نکردنت یه نتیجه داره؟!حس می کنی زندگیت مرده و اثری از طراوت و شادی توش نیست؟!خسته شدی میدونم!شنبه داری میری پیش روانشناس؟!هیچ کس باورش نمیشه که همچین دختر خنده رویی به این جا برسه،نه؟!همه شعارای قشنگ میدن؟!فکر می کنن از خوشیه این جوری به خودت می پیچی؟!دلت تنگ شده؟!خسته شدی؟تا کی می خوای می خوای ادامه بدی!به قول دوستت چرا نقطه ته خط و نمی ذاری؟!!!تمومش کن!امشب تنهایی!همیشه تنها بودی!کسی درکت نکرده!از نوشتن خسته ای فایده ای نداره؟!................

 

 

پ.ن:هی ... هی بازیِ به نوبت‌نشسته‌ی بی‌پايان!
       پس کی؟
       پس فرصتِ ترانه‌بازیِ باران و بوسه کی خواهد رسيد؟!


+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 21:33 توسط غزل |


امشب عجيب ديوانه ام!

چند روزي است،فكرهاي عجيبي روزنه هاي ذهنم راپر مي كند!

چقدر سخت است براي خود كشي هم بايد اجازه داشته باشي!

دلم گرفته!

به كسي چه مربوط كه من دلم ميخواهد خودم را بكشم؟

به كسي چه مربوط كه من ضعيفم و نادان!

درد من دوري از عشق نيست!درد من زخم هاي روزمره ي امروزي نيست!

درد من سنگواره اي است بر اين گستره ي پهناور و لجوج!

كسي چه مي داند؟!!!

در گوشه اي افتاده باشي بي هيچ روزني از اميد!در گوشه تاريك زندگي!

تنها،تنهاي تنها.....

ديوارهاي خوشبختي سر به فلك كشيده اند!و من با بدني لرزان به اين ديواره اي يخ زده تكيه كرده ام!

خسته از هر تلاشي براي رسيدن به آن سوي خدايان كاغذي!

خدايان لجوج ِماجراجوي ِ بي رحم كه براي بازي مرا انتخاب كردند!

دلم براي آيينه ها ميسوزد كه چهره ي رنگ پريده ام را هر رو ز به جان ميخرند و ....

امشب دلم گرفته.....

                     دلم گرفته.....

چه فرقي مي كند؟!ذهنت سياهچاله اي است بي حد و حصر كه مرگ در آن غوطه ور است؟

تو مرده اي!و خود به خوبی  ميداني.....

امشب عجيب ديوانه ام....

                                ديوانه......

پ.ن:یه دوست خواست بگم بهتر نیست به جای زخم زبون زدن بهم واسه هم دعای خیر کنیم؟!!!

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 18:49 توسط غزل |


رویای تو!دوری تو!به دار آویختن آرزوهای سال های جوانی!

حسرت نگاه تو!حسرت گرمای تو!و به دار آویختن بودن های من!

داشتن تو!بودن تو!نوازش تو!و به دار آویختن یک آرامش ابدی!

دستان من!سردیه من!و تولد لاشه ای بی جان!

بوسه ی تو!اغوش تو!گرمای تو!صدای تو!

                    رویای تو

                                 رویای تو

                                               رویای تو

                                                            تولد مر گ من

                                                                                   مرگ من

                                                                                                    و هیچ!!!!

 

پ.ن:دلم گرفته بچه ها!امتحانا بد بود!یادم رفته بود من نباید هیچ وقت خوشحال شم!

پ.ن:نمی خوام دیگه به اون روزای تابستونی فکر کنم!یعنی می تونم؟!

پ.ن:چهلمین روز رفتنتونو با خاطراطتون سبزیم!و جای خالیتان را با آبی آسمان پر می کنیم!

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 19:37 توسط غزل |


به غربت غروبهاي غمگين ميروم!سحر فردا،براي 3 امتحان متوالي و طاقت فرسا!يك ترم ديگر هم گذشت و من خوشحالم كه به پايان نزديكم!

برايم دعا كنيد تا با خوشحالي برگردم!

 

پ.ن:هانيه شايد نتونم حالا حالا ها جوابتو بدم!ولي حتما منتظر جوابم باش!

پ.ن:اون خيلي خوبه!من امروز اذيتش كردم!مي خواستم شوخي كنم ولي اون اصلا از شوخي من خوشش نيومد!اون اونقدر خوب هست كه منم خوب كنه؟!!!خودم كه مي گم هست!نميدونم!

به يك سالگي وبلاگم نزديك شديم!همين روزها بود!بعدا مفصل دربارش حرف ميزنم!

+ نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 19:0 توسط غزل |