چیزی مرا به قسمت بودن نمی برد
از واژه دو وجهی تکرار خسته ام
من بی رمق ترین نفس این حوالیم
از بودن مکرر بر دار خسته ام
من با عبور ثانیه ها خرد می شوم
از حمل این جنازه هوشیار خسته ام
خسته ام خسته ام خسته ام .......
پ.ن:گفتی ببخشمت!به یه شرط!!!تحت تاثیر حرفای کی قرارا می گرفتی که اذیتم میکردی؟منو از کجا می شناسی و کی هستی!
پ.ن:خیلی خسته ام!این شعر مصداق این روزای منه!دارم له میشم زیر این همه خشونت!روحم تیکه پاره اس!!!دارم به خودکشی فکر میکنم!دیگه نمی تونم!انقدر که.....خدایا گناه من چیه؟من دلم یه خوش گذشتن ساده می خواد!یه هوای تازه!کسی هست حرف منو بفهمه؟من همه ی احساسامو گم کردم!همه شو.....نمی دونم علاقه چیه!من هیچی الان تو وجودم نیست!!یه مرده ی متحرک!!!من....
من ترانه غمگين اين حوالي ِغربتم!تكرار مي شوم بر صحنه ي اين غم هاي تاريك و مبهمم!!!
پ.ن:كوله پشتيم دوباره پر شده!ساعت 1:40 حركت!بليط هفته ي بعد كنسل......
پ.ن:بايد عادت كرده باشم ولي هنوز ميشكنم!!!
پ.ن:نه در رفتن حركت بود،نه در ماندن سكون!!!!
چیزی مرا به قسمت بودن نمی برد
از واژه دو وجهی تکرار خسته ام
من بی رمق ترین نفس این حوالیم
از بودن مکرر بر دار خسته ام
من با عبور ثانیه ها خرد می شوم
از حمل این جنازه هوشیار خسته ام
خسته ام خسته ام خسته ام .......
پ.ن:من عاشق تن و زبون و زيبايي و خونه و زندگي نمي شم،من بايد عاشق مردي بشم كه پر از جمال و فهم،صاحب ترين اقيانوس از شعر و مقاومت!!!
پ.ن:چرا فكر كردم اينا هم دلشون واسه من تنگ شده؟چرا فكر كردم؟!!!انگار اين فقط دل من كه....لعنت به هرچي كوله پشتيه كه پر ميشه!خدايا من كجا بايد برم كه لحظه اي آروم باشم؟!!!تمومش كن!
پ.ن:امروز رفتيم دارو خونه تا داروهامو بگيرم!!!بازم يه بازيه جديد!قرصامو با بيمه نمي دن!جالبه!!!مي گن بايد برم حتما تاييد بشه من يه مرضي دارم!60 تا قرص،ارزش اين حرفارو نداره!مامانم پولو در آورد كه پولشو بده!گفتم مامان!آخه چرا؟تا كي مي خواي خونمونو بكنن تو شيشه!يه زنه اومد جلو،
گفت:برم 13 آبان اونجا تاييد مي كنن!همون جا ميدن!گفت من يه شيمي درماني دارم كه بايد واسه هر آمپولش 300 هزار تومن بدم!آگه تاييد كنم ميشه 8 هزار تومن!گفت هميشه واسه تاييدش اذيتم مي كنن!گفتم:من وقت اين كارارو ندارم بايد جمعه برم!!!مامانم فقط اصرارا ميكرد!گفت:با اين كار تو مملكت درست نميشه!رفتم جلوي پذيرش گفتم:آقا دفترچه مو بده!از صبح عصبي بودم!زدم بيرون از داروخونه سوارماشين شدم تا مامان بياد!!!دلم واسه خودم نه!واسه اون زن سوخت!بغض كردم!آخه اين چه مملكتيه؟!چرا اينجوريه؟من 6دوره اس دارم اين قرصارو مي خورم هر دفعه يه بلايي سرم آوردن!چرا بايد اين همه پولو بريزم تو جيب دولت به خاطر 60 تا قرص؟!"هانيه راست ميگه:گاهي يه جور رفتار مي كنن!انگار مشكل اساسيه ما بد حجابيه!!!"خيلي شاكيه ام!!!!اصلا از صبح كلافه ام!!!
پ.ن:نه در رفتن حركت بود،نه در ماندن سكون!!!!
پ.ن:بغض دارم عجيب!!!
دلم گرفته ،
دلم عجيب گرفته است.
و هيچ چيز ،
نه اين دقايق خوشبو،كه روي شاخه نارنج مي شود خاموش ،
نه اين صداقت حرفي ، كه در سكوت ميان دو برگ اين گل شب بوست،
نه هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف
نمي رهاند.
و فكر مي كنم
كه اين ترنم موزون حزن تا به ابد
شنيده خواهد شد."
(سهراب سپهری)
پ.ن:این دیو وحشی ِ اتاق ما شروع کرده به اذیت کردن ِ من!نمی دونم چرا با من اینجوری می کنه؟خدایا من خیلی ضعیف شدم اذیتم نکن!باشه؟نمی دونم از جونم چی می خواد!چرا باید درگیر حسودی مردم شم؟این غربت کی تموم میشه؟
پ.ن:خوب نیستم!اصلا!
پ.ن:کسی باور می کنه من واقعا مردن می خوام؟
پ.ن:چه ایمیلی؟!عالی بود!مرسی!!!!"کاش عشق را زبان گفتن بود"
هزار کاکلی شاد در چشمان توست
هزار قناری خاموش
در گلوی من.
آهسته می نشینم کنار باورهای پوچم،
باورهای موهوم که خود برای خود ساخته ام
باورهایی چنان دور از ذهن که خود به خنده می نشینم
خوب میدانم!
هرچه هست امیدی است واهی برای خوشبختی،
گویا سالها پیش در گور عمیق زندگی دفن شده ام ،
و هرگز کسی نیست که گاهی،فقط گاهی،به من فکر کند،
حتی خدا!
گویا سالها پیش مرا در جاده ای پر فراز و نشیب ِخطرناک رها کرده!!!
و من تنها به دور از هر خدایی لحظه هایم را به دار می آویزم.
تا بالاخره با مرگ هم آغوش شوم،
من سالهاست تمام شده ام!!!
ولی گویا توطئه ی این خدایان،ادامه دارد.
ادامه دارد!
ادامه دارد!
پ.ن:
۱.در رویایت غرق می شوم
در نرمی نفسهایت سختی روزگارم را گم می کنم
در کلماتت روحم را خلاصه می کنم
و تنها صدای توست،
در طنین ِاین غربت،که مرا وا میدارد که لحظه ای باشم!
۲.اینم از اون چیزایی که نخوندم!
۳.با کوله پشتیم،رفتم راه آهن که برم غربت غروب های غمگین!
گفت:مواظب این عروس خانم ما باش!
گفتم:حتما!نگران نباشید!
به پشت سرم نگاه کردم هیچ کس نبود تنهای تنها بودم تا کسی مرا به دیگری بسپارد!خودم را به کوله پشتی زندگیم سپردم!
همیشه یک نفر باید آخر همه داستانها بمیرد تا داستان زیبا شود و خوشبختی سایه اندازد. یا شاید باید یک نفر حق خود را بی چشم داشتی ببخشد تا از ذره ذره روحش و از لبخندش زیبایی را به داستان هدیه دهد و بنشیند در کنج بارانی زندگیش،در جایی که روحش با تکرار کلمات ذهنش تراشیده می شود به خود بگوید:"ساده!!!ساده ای که در انتهای یک داستان کشته شد" و تکه های روحش را جمع کند.
"و من داستان را به خوبی تمام کردم!"
پ.ن:امروز یه سری مکالمات که سیو کرده بودم و دوباره خوندم چه حس قشنگی بود اون روزا!حسی که با سوالی از "ری را"شروع شد.
حوصله کن ری را خواهیم رفت،
اما خاطرت باشد همیشه این تویی که میروی
همیشه این منم که می مانم!
رعايت رويا و خواب هفتم عطارد
ديروز را دانسته آمديم
امروز ندانسته عاشقيم
و فردا روز را ... ای رِندِ مانده بر دوراهیِ دريا و دايره
خدا را چه ديدهای!
(به کسی چه مربوط!)
میروم کتابی بخوانم، هر چه که باشد.
میروم از ميان همهی نامها
چيزی، چراغی، چيزی شبيه چراغی بيابم.
هی میرسم کنار ستاره و باز مقصدم جای ديگریست.
بايد به گونهئی از کف هفت دريا و دايره بگذرم
که جای پای مرا توفان و پرگار نبينند،
زور که نيست، نمیخواهم اين صفوفِ ساکت و مغموم
حروفِ سادهی مرا دريابند، آينه لو میرود، ستاره لو میرود،
نرگس و هوای ساعتِ سه،
سرودِ مخفی ماه لو میرود.
هی میرسم کنار دانستگی
اما باز ندانسته عاشقم!
میروم کتابی برای گريز از گمان گريه بخوانم،
میروم از ميان تمام روياها
رازی، آوازی، رازی شبيه آوازی بياورم.
هی میرسم کنارِ خويش و باز سايهسارِ صدای تو جای ديگریست.
زور که نيست، کوتاه بيا دلِ نامسلمانِ منِ خراب!
پنهانگريز قيد و قاعده را اختياری از آبروی آينه نيست،
ترا نيز به انعقاد هر آریِ بیدليل عادت ندادهاند!
(سید علی صالحی)
پ.ن:
آيا ميان آن همه اتفاق
من از سرِ اتفاق زندهام هنوز!؟
امروز که از در زدم بیرون با خودم گفتم دیگه خورشیدی تو آسمون نیست!ولی آسمون همون رنگ بود و خورشیدم....کلاسا تشکیل میشد و همه می رفتن این ور و اون ور!فقط انگار دل من بود که داشت بی تابی میکرد و کم آورده بود !نمی دونم!اومدم!حیاط خیس بود!نشسته بودم تو سرما و تو نم حیاط زار میزیدم!چیز های عجیب زیاد نیستن!ولی من همشونو تو زندگیم دیدم!به خودم که میام و همه چیرو دوره می کنم!خودمو یه آدم عجیب می بینم!نمی دونم!امروز به خودم گفتم شاید واقعا من دختر خوبی نباشم که این هم بلا سرم میاد!روزا می گذرن هیچ کس به دل من نگاه نمی کنه!و چه اهمیتی داره من تو سرما تو اون نم حیاط گریه کردم!اصلا اشک های من واسه کی مهمه؟اصلا کسی هست که انتظار منو بکشه؟اصلا من هستم؟نمی دونم!!!!باید بیشتر گم شم تو روزمرگی!خیلی بیشتر!بید فراموش کنم خودمو تا....حس ۷سالگیمو دارم!
مجال من همین باشد که پنهان عشق او ورزم
کنار و بوس آغوشش چه گویم چون نخواهد شد!
بازم من باختم و شکستم!
دیشب بالاخره غربت غروب های غمگین بارید!!!آسمان خودش را رها کرد از بغض....و من هم....امروز هوا ابری است مثل دل من.....
حس می کنم سرما خوردم....
کنار خاطرات که می نشینم!تا اوج می روم!تر می شوم!آسمان را بیدار می کنم از مستی ِ خاطره هایت!رنگی بر میدارم و تمام دیوارهای اتاقم را به رنگ بوی تو می بافم!!!به خود که می رسم!سرم به صخره بی خاطرگی می ساید!و من هیچ میشوم!!!و فقط یاد تو و من و این همه تاریکی و تنهایی....
پ.ن:حالم خیلی بده...خیلی...دلم گرفته!!!دلم مردن می خواد!خیلی....

