تبليغاتX
غزل تنهایی من

 

باز هم منم و این کنج ِ خلوت وسرد،و غرق شدن ِ من در برهوت سیاهی ِ شب های تنهایی ام!و افکار سر کشِ این دنیای عاصی !!!

گویا هر لحظه این تاریکی مرا می بلعد و به حصار موهوماتِ افکار آشفته می کشاند....

کاش خستگی ِ روح هم با کمی خواب آرام می شد!این شب ها تمام ذرات معلق ِ فکر هایم رو به سوی مرگ حرکت می کند!

مفاهیم را گم کرده ام....همه چیز مفهومش هیچ است،حتی چشم هایم در مقابل قاب آیینه،حتی خودم!!!

به اوج دیوانگی رسیده ام،دیگر مرا نای ماندن و رفتن نیست!!!دیگر منتظر کسی در ایستگاه متروک لحظه ها نیستم!دیگر کسی نیست که انتظارش را بر شانه های سکوتم کشم!و هر آنچه از امدنش به جا مانده بغضی است  نا گفتنی و فراموش نشدنی....

    "و باز منم و کنج تاریکی و آغوش سیاهی...."

 

 

پ.ن:نمی دونم این روزا چرا همش بغض دارم.....شاید....

 

پ.ن:

      «سفر ايستگاه»
          قطار مي رود
          تو مي روي
          تمام ايستگاه مي رود
          و من چقدر ساده ام
          كه سال هاي سال
          در انتظار تو
          كنار اين قطار رفته ايستاده ام
          و همچنان
          به نرده هاي ايستگاه رفته
          تكيه داده ام!

                      "قیصر امین پور"

   پ.ن:پست آخر وبلاگ "من وهیچ  " خیلی عالی بود!!!

 

پ.ن:این روزا عجیب حسود شدم به همه چی حسودی می کنم!از من بعیده!!!!دلم یه هوای تازه می خواد!دلم خیلی چیزا می خواد.....امروز دلم خیلی گرفته....

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 17:32 توسط غزل |


 

مجال من همین باشد که پنهان مهر او ورزم

کنار و بوس و آغوشش چه گویم چون نخواهد شد

 

پ.ن:امروز فال حافظ گرفتم،بدون نیت.این یه بیتشه.جالبه نه؟!!!

پ.ن:به اکرم عزیزم تبریک می گم!یه جشن نامزدی عید قربان افتادیم!اون بخش دیگه شو خیلی عجیب پیدا کرد!!!

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 19:53 توسط غزل |


 

دلم بر این حصارهای بارانی ِ غربت،گرفته!تمام دیشب را بارانی بودم!باید ترک کنم بودنم را!دیشب از مرز جنون تنهایی گذشتم!و امروز بی واژه برای گفتن حال دیشب در آن سرما....

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 15:46 توسط غزل |


 

  شاید او راست می گوید:"من با مرده ها پیمانی سخت بسته ام!!!"

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 22:22 توسط غزل |


 

آه که چقدر سرانگشتِ خسته بر بُخار اين شيشه کشيدم
چقدر کوچه را تا باورِ آسمان و کبوتر
تا خوابِ سرشاخه در شوقِ نور
تا صحبتِ پسين و پروانه پائيدم و تو نيامدی!
باز عابران، همان عابرانِ خسته‌ی هميشگی بودند
باز خانه، همان خانه و کوچه، همان کوچه و
شهر، همان شهر ساکتِ ساليان ...!
من اما از همان اولِ بارانِ بی‌قرار می‌دانستم
ديدار دوباره‌ی ما مُيَسّر است ... ری‌را!
مرا نان و آبی، علاقه‌ی عريانی،
ترانه‌ی خُردی، توشه‌ی قناعتی بس بود
تا برای هميشه با اندکی شادمانی و شبی از خوابِ تو سَر کُنم.

"سید علی صالحی"

پ.ن:دلم می خواست امشب یه چیزی بنویسم!آخه از دیشب دلم خیلی گرفته بود!یه حسی داشتم که فقط یه نفر میدونه چی بود!!!با خودم گفتم نوشتن که دیگه بهونه نمی خواد!گرچه من پر از بهانه های ناگفتنی ام....

پ.ن:ای جدایی تو بهترین بهانه گریستن
      بی تو من به اوج حسرتی نگفتنی رسیده ام
      ای نوازش تو بهترین امید زیستن 
      در کنار تو
      من ز اوج لذتی نگفتنی گذشته ام

پ.ن:قرار ما در كوچه پس كوچ هاي تاريك زندگيم،در ايستگاه هاي متروك لحظه ها!!!من برنامه هاي چيده ام براي جا گذاشتن كوله بار غم هايمان!!!زود بيا!!!من ديگر تاب تنهايي را ندارم!!!

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 20:50 توسط غزل |


 

و به آسمان دست هاي تو خيره شده ام،

در انتظار سبز شدن سيب از زاويه پنجره ي نگاه تو...

من زير آوار دژخيم بي رحم ِ تنم مدفون  شده ام!!!!

چه بيهوده انتظاري براي دستان تو...

 

پ.ن:قرار ما در كوچه پس كوچ هاي تاريك زندگيم،در ايستگاه هاي متروك لحظه ها!!!من برنامه هاي چيده ام براي جا گذاشتن كوله بار غم هايمان!!!زود بيا!!!من ديگر تاب تنهايي را ندارم!!!

 

پ.ن:تازه دارم مي فهمم كه اصلا واسه چي اومدي!!!همه كارات نقشه بود،از اول!!!!حتي دوست داشتن هاتم نقشه بود تا به مقصود پليدت برسي.كاش مي تونستم كه چهرتو فاش كنم.وقتي ديدي من محكمتر از اين حرفام جا زدي.....تو شيطاني....من خدام خيلي بزرگه،بعد چوبشو مي خوري....

 

پ.ن:بچه ها مرسي نگران تمريناي من بوديد،آره حلشون كردم!خيلي سخت بود!!!ولي امتحانمون از اونم سخت تر بود خيلي،خوب نبود!!!

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 23:54 توسط غزل |


 

بینا!

فقط يک راه دارد
فقط يک راه دارد
... يک راه دارد
به تو نخواهم گفت!


به تو از هرچه ناتمام
به تو از هرچه سخت، از هرچه سکوت، از هرچه عجيب!


هی ... پس کو آن کجایِ خواب، هی خلاصِ من!


فقط يک راه دارد
فقط يک راه دارد
... يک راه دارد
به هيچ کس نخواهم گفت!


و تو از من به خاطر آن مگویِ عجيب
آزرده از اشتباهِ آدمی خواهی گذشت
و من از تو به خاطرِ تمامِ باران‌ها، بوسه‌ها و ترانه‌ها
به دريا خواهم رسيد.


می‌گويند پروانه‌ی خيسی
که زير بوته‌ی باد مُرده بود
ديگر خوابِ عطرِ انار و
شکوفه‌ی نرگس نخواهد ديد.


باورش دشوار است!


اردی‌بهشت‌ها خواهد آمد
آبان‌ها خواهد گذشت
و بعد ... مردمانِ بعد از من
از من به ماه بَد نخواهند گفت
فقط اتفاقی افتاده
چيزی ديده
حرفی شنيده
پرنده‌ای پريده ...!

"سید علی صالحی"

 

پ.ن:آره یادمه نجمه ی من!!!ما خدا رو پشت نیمکت پیدا کردیم،با این که روبرومون تخته سیاه بود ولی ما روشنایی رو تو روزای مدرسه پیدا کردیم!یادمه!!!همه چیز یادمه...چقدر خدای اون روزامو دوست دارم!میدونی این روزا خدای اون روزاست که داره بهم کمک میکنه؟چقدر به اون روزای مدرسه نیاز دارم!خیلی....دلتنگم نجمه!!!خیلی....

 

پ.ن:حالم خوبه!!!یعنی دارم سعی می کنم که خوب باشم!!!نمی خوام به خیلی چیزا فکر کنم!!!

 

پ.ن:خوبه!!!جزوه آنالیزمو تموم کردم!مونده تمرینا.....

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 13:53 توسط غزل |


 

و من باز دردناکم...

           وباز ترس از توطئه در من غوغا می کند!!!

چیزی است در روحم،

            که مرا "می تراشد".

و وحشت من،

           از این دنیای وحشی و پهناور....

و سهمی که آیینه ها آن را سالها از من دریغ کردند.

خسته ام از این آیینه های تهی و سرد...

"و من باز دردناکم..."

 

پ.ن:برخوردت باعث شد گریه کنم!!!تو میدونی من این روزا خوب نیستم،ولی....حالا کی می خواد این گریه ی منو پناه باشه؟!!!بهش فکر کردی؟!!!

 

پ.ن:هفته ی بعد ۲تا امتحان دارم!دعام کنید.....

 

پ.ن:برای قیصر امین پور عزیز:

انگار مدتي است كه احساس مي كنم
خاكستري تر از دو سه سال گذشته ام
احساس مي كنم كه كمي دير است
ديگر نمي توانم
هر وقت خواستم
در بيست سالگي متولد شوم
انگار
فرصت براي حادثه
از دست رفته است
از ما گذشته است كه كاري كنيم
كاري كه ديگران نتوانند

فرصت براي حرف زياد است
اما
اما اگر گريسته باشي . . .
آه . . .
مردن چقدر حوصله مي خواهد
بي آنكه در سراسر عمرت
يك روز ، يك نفس
بي حس مرگ زيسته باشي !
انگار اين سالها كه مي گذرد
چندان كه لازم است ديوانه نيستم
احساس مي كنم كه پس از مرگ
عاقبت
يك روز
ديوانه مي شوم !
شايد براي حادثه بايد
گاهي كمي عجيب تر از اين باشم
با اين همه تفاوت
احساس مي كنم كه كمي بي تفاوتي
بد نيست
حس مي كنم كه انگار
نامم كمي كج است
و نام خانوادگي ام ، نيز
از اين هواي سربي
خسته است
امضاي تازه من
ديگر
امضاي روزهاي دبستان نيست
اي كاش
آن نام را دوباره
پيدا كنم
اي كاش
آن كوچه را دوباره ببينم
آنجا كه ناگهان
يك روز نام كوچكم از دستم افتاد
و لا به لاي خاطره ها گم شد
آنجا كه
يك كودك غريبه
با چشمهاي كودكي من نشسته است
از دور
لبخند او چقدر شبيه من است !
آه ، اي شباهت دور !
اي چشمهاي مغرور !
اين روزها كه جرات ديوانگي كم است
بگذار باز هم به تو برگردم !
بگذار دست كم
گاهي تو را به خواب ببينم !
بگذار در خيال تو باشم !
بگذار . . .
بگذريم !
اين روزها
خيلي براي گريه . دلم تنگ است ..

قیصر امین پور عزیز هم رفت!!!چه دنیای عجیبیه!!!خیلی عجیب!!!مرگ چقدر به ما نزدیکه....نمیدونم!احساس گنگی پیدا کردم!شعراشو همیشه می خوندم!!!دوسش داشتم!!!"گلها همه آفتابگردانند"،"آیینه های ناگهان"....با توام ای لنگر تسکین و ای تکانهای دل....زخمهای من جامه نیستندو....خسته ام از آرزوها،آرزوهای مجازی.....آه.....از این همه سکوت این دنیا.....نمیدونم....

امیدوارم که روحش در آرامش ابدی قرار بگیره به پاس آرامش شعرهاش.....

                          

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 14:9 توسط غزل |


می نویسم!با دستانی که هنوز توان لمس چیزی را ندارد!و بعد از یک تب و لرز سخت درد می کند!نمی دانم از کجا خواهم نوشت و به چه چیزهایی اشاره خواهم کرد!ممکن است میان حرفهایم موهوماتی باشد که کسی نفهمد!خرده ای نگیرید!حال درستی ندارم!

دیشب حال درستی نداشتم!فکر می کنم که ساعت حدود ۲بود که سرم بر بالش تنهایی ام فرود آمد!نه!!از اشک خبری نبود!مثل همیشه در بحرانی ترین وضع چشمانم که همیشه بارانی است به کویری برهوت تبدیل می شود که گویا از ازل اشکی در خود نداشته!از دردی نا معلوم به خودم میپیچیدم!قلبم به شدت می تپید!هر لحظه منتظر بودم تا از سینه ام بیرون بپرد!و مرا برای همیشه خلاص کند!نفس هایم به زور حتی به شمارش هم میرسید!میلرزیدم!عجیب!!!!ولی تمام تنم را عرق سردی فرا گرفته بود!ترسیده بودم!واقعا به خود میپیچیدم!مادرم را صدا کردم!آب می خواستم!حدودا ساعت ۴ بود!بغض عجیب راه گلویم را بسته بود ولی باز هم از اشک خبری نبود!۲ساعت به خودم پیچیده بودم!آرام بخش های همیشگی هم تاثیری نداشت!!!!!خوابم نبرد!ساعت ۵!!!تقریبا بی هوش شدم!کابوس!کابوس!!!!ساعت ۷ بود که دیگر نخوابیدم!!!!به زور خودم را به میز رساندم و نشستم!مادرم به شدت نگران بود!واقعا حال خوشی نداشتم!می گفت:تو ساده ای و همه ی گرگ صفتی ها را با پاکی و سادگی خودت می سنجی!راست می گفت!من این بار بچگی نکرده بودم!حماقت کرده بودم!حماقتی عجیب!نمی دانم!نمی دانم!۳روزی می شود که قلبم آرام و قرار ندارد و به شدت به تپش افتاده!!!!از صدای ضربانش می ترسم!ترسو شده ام!عجیب!هیچ چیز مفهومی ندارد!از صدا گرفته تا مرگ!!!!نمی دانم!پای رفتنم نیست!و بیزارم از ماندن!آن هم اینجا.....می خواهم به خدا برگردم!چند صباحی.....می خواهم به خودم ثابت کنم که اشتباه نکردم!نمی دانم!افکار عجیبی بر این گنگی می افزاید!

مفاهیم را گم کرده ام!مهربانی را!!!!محبت را!علاقه را!صداقت را!هیچ چیز دیگر معنا مفهومی ندارد!مانند کوری که هیچ تصوری از خود و اطراف خود ندارد!من گم شده ام میان این همه حرف های دروغ!!!من دیگر باور نمی کنم!که گل می تواند لطیف باشد و نگاه علاقه از آن لطیف تر!چرا که شیطان صفتانی هستند که پستیشان را در پشت این جور نگاه ها پنهان می کنند!تا شاید چند صباحی را به خوشی و عیش و نوش بگذرانند!!!!!آنها بازیگران ماهریند!راحت دروغ می گویند!و برای جمله های مقدس ارزشی قائل نیستند و آنها را به لجن می کشند!وپاکیه ذهن تو را به سیاهچاله ی روح خودشان تبدیل می کنند!دنیای جالبی است!بازیگران ماهری دارد!بازیگرانی که مهربانیت را به ارزنی می فروشند و به سادگیه تو می خندند!و شب راحت بر بالین خود می خوابند و برای سادگی تو داستانهای جالبی می سازند تا فردا تو را در مقابل همه به سخره گیرند و به قول خودشان سوژه های جالبی برای خندیدن داشته باشند!وتو چه ساده تمام محبتت را نثار کرده بودی تا کسی مثل خودت احساس تنهایی بر وجودش مستولی نشود!همه چیز ریاضیات نیست!همیشه نمی شود ۱=۱ شود!شاید باید مفاهیم منطقی را کنار گذاشت و نوشت!پستی در مقابل محبت!سادگی=بی صفتی!عشق=کثافت!!!کمک=.......نمی دانم!هزاران واژه که من برای کنار هم چیدنشان شرم می کنم!!!!!دیگر به خیلی چیزها فکر نخواهم کرد!!!!!

فکر می کنم به حد غایت سادگی و خوبی و پاکی ام را به دست بی صفتان بی سر و پایی داده ام تا چند صباحی خوش باشند و به حماقت و سادگی من بخندند!کسانی که از زندگی چند لذت کثیف را به همراه دارند!و برای خودشان همان قدر ارزش قائلند که به مستراح!!!!البته به نظر خودشان مرواریدی در پستوی صدفند که این هم دروغی بیش نیست!چرا که انها هیچ نمی فهمند!جز..............

به خودم افتخار می کنم!که بیش از این خودم را اسیر این بازی های کثیف نکردم!و خدا شاهد بر همه چیز بود!من قرار بود به کجاها بروم و من چگونه با همه چیز جنگیدم!و کاش خدا هم..........باید گاهی در مقابل روح کثیف مردگان سکوت کرد!و برایشان فاتحه ای خواند از برای آمرزش گناهانی بینهایت!از برای این که به سادگیه تو خندیدند و تو را به سخره گرفتند و با آرامش روح تو خودشان راآرام کردند!و شاید با دستان کوچک و ظریف تو خودشان را از منجلابی سخت رهانیدند و تو را همان جا رها کردند تا به خیال خام خودشان ضربه ی مهلکی بر روح و روانت زده باند!نمی گویم زخمی بر من عارض نشده!ولی من به خیلی چیزها رسیدم!!!!!!!!!و فقط خودم میدانم چه ارزشی دارم!فقط کمی ترسیده ام!از این دنیا و آدم هایش!نمی دانم!به چه چیز اعتماد کنم!!!!!نه به حرف نه به نگاه!!!!به هیچ کدام اعتباری نیست!نمیدانم!هیچ چیز نمی دانم!بی پناه در گوشه ای افتادم و به خود می پیچم!از درد بی اعتمادی به این دنیا!!!!از دست سادگیه و پاکیه خودم!و مهربان، صداقتم!که همه و همه کس را مانند خودم می بینم!بچه کمتر قدر محبت را می فهمند وخیلی زود فراموش می کنند!بچه اند دیگر!کاری نمی شود کرد!و در آخر تو را به شکلات یا پفکی نا قابل می فروشند!و خود را مسئول میدانند به قیمت پول پفک!!!و دریغ از این که هر محبتی مسئولیتی هزاران برابر دارد!ولی بچه نفهم است ونادان!!!!و لذت زودگذری را به آرزو های قشنگ آینده می فروشد!و دریغ که فقط چند روز بعد میشود پشیمانی را در چشمهایشان دید!فقط بچه ای که من از آن حرف میزنم!پاک نیست و فقط ذهن بچه گانه دارد!نمی دانم!نمی دانم!گرگ صفتی را باید از همین کودکان آموخت!بازیگری را و دروغ را........................

فقط کمی ترسیده ام چیزی نیست!خوب می شود!فقط شاید عمری طول بکشد!خسته ام!هنوز قلبم یه شدت می تپد و دستان چیزی را درست لمس نمی کند!دست چپم به شدت درد میکند!و قفسه ی سینه ام تیر می کشد!زیاد خطرناک نیست!دکتر گفت آگر خوب بخوابم و خسته نباشم خوب میشود!ولی من که.........نمی دانم!فقط کمی ترسیده اهمین!حرفهایم بسیار است ولی مجالی نیست.....راستی دیشب تمام شعرهایم را به دار آویختم!حتی شاسوسا را!!!!!!می خواهم از خون بگویم و از پستی!دنیای ما دنیای خون سرخ است که هر لحظه از روحت جاری میشود نه سیب سرخ......چیزی نیست من فقط کمی ترسیده ام!کمی!و کمی بی اعتماد به بودنم!و به دنیای که زیستنم در اوست!

پ.ن:درد هایم درد می کند!ذهنم پر از چراست!!!چراهایی موهوم!کجا باید برم!نمی دونم!انگار همه چیز دوباره آوار شده رو سرم!باور نمی کنم هنوز.....

پ.ن:نمی دانم امشب چطور می خواهم خودم را و این جسم را به صبح برسانم!احساس غربت می کنم!تمام تنم درد می کند!

خيلی خلاصه بگويم، در چند و چون زيستن و گريستن
جز آلبومی کهنه در کمدی دربسته، نامی نمانده است.
جيب‌هايم را ترسيده و مُرَدَد می‌کاوم.
کليد اين خانه را شبی از شبهای چکمه و تسليم
در سردابکی دور و بی‌نشان جا نهاده‌ام.
ديگر هيچ کنجی از اين خيابان کج و پيچ
سرپناهی نخواهد شد.
نه آشيانه‌ای در اين حدود و نه رفيقی از آن قرون،
ای کاش نامتان را از ياد نمی‌بردم.
اکنون اميدِ در به روی گشودنم از اين تلنگرِ بی‌پاسخ نيست.
روی سخنم با خويش است،
تا سپيده‌دمی ديگر، شب اين شبِ چکمه و تسليم را
چگونه از سر بدر کنم؟

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه پنجم آبان 1386ساعت 21:52 توسط غزل |


یاد کتاب بوف کور صادق هدایت افتادم!وسکوتم را با اول کتاب صادق هدایت می شکنم!!!!

در زندگی زخمهايی هست که مثل خوره در انزوا روح را آهسته در انزوا می خورد
و میتراشد.
اين دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که اين
دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پيش آمدهای نادر و عجيب بشمارند
و اگر کسی بگويد يا بنويسد، مردم بر سبيل عقايد جاری و عقايد خودشان
سعی می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آميز تلقی بکنند -زیرا بشر
هنوز چاره و دوائی برايش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی بتوسط
شراب و خواب مصنوعی بوسیله افیون و مواد مخدره است- ولی افسوس
که تاثیر این گونه دارو ها موقت است و بجا ی تسکین پس از مدتی بر شدت درد
میافزاید.
آیا روزی به اسرار این اتفاقات ماوراء طبيعی ، این انعکاس سایهء روح
که در حالت اغماء و برزخ بين خواب و بيداری جلوه می کند کسی پی
خواهد برد؟
من فقط بشرح یکی از این پیش آمدها می پردازم که برای خودم اتفاق
افتاده و بقدری مرا تکان داده که هرگز فراموش نخواهم کرد و نشان شوم
آن تا زنده ام، از روز ازل تا ابد تا آنجن که خارج از فهم و ادراک بشر است
زندگی مرا زهرآلود خواهد کرد- زهرآلود نوشتم، ولی می خواستم بگویم
داغ آنرا هميشه با خودم داشته و خواهم داشت.
من سعی خواهم کرد آنچه را که یادم هست، آنچه را که از ارتباط وقايع
در نظرم مانده بنويسم، شايد بتوانم راجع بآن یک قضاوت کلی بکنم ؛ نه،
فقط اطمینان حاصل بکنم و یا اصلا خودم بتوانم باور بکنم - چون برای
من هیچ اهمیتی ندارد که دیگران باور بکنند یا نکنند-فقط میترسم که
فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم- زیرا در طی تجربیات زندگی
باین مطلب برخوردم که چه ورطهء هولناکی میان من و دیگران وجود دارد
و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است بايد افکار خودم
را برای خودم نگهدارم و اگر حالا تصمیم گرفتم که بنویسم ، فقط برای
اینست که خودم را به سایه ام معرفی کنم - سایه ای که روی ديوار خميده و
مثل اين است که هرچه می نویسم با اشتهای هر چه تمامتر می بلعد -برای
اوست که می خواهم آزمايشی بکنم: ببینم شايد بتوانیم یکدیگر را بهتر
بشناسيم. چون از زمانی که همهء روابط خودم را با ديگران بريده ام می خواهم
خودم را بهتر بشناسم.
افکار پوچ!-باشد، ولی از هر حقیقتی بیشتر مرا شکنجه می کند - آیا
این مردمی که شبیه من هستند، که ظاهرا احتیاجات و هوا و هوس مرا
دارند برای گول زدن من نیستند؟ آیا یک مشت سایه نیستند که فقط برای
مسخره کردن و گول زدنمن بوجود آمده اند؟ آیا آنچه که حس می کنم،
می بینم و می سنجم سرتاسر موهوم نیست که با حقیقت خیلی فرق دارد؟
من فقط برای سایهء خودم می نویسم که جلو چراغ به دیوار افتاده است،
باید خودم را بهش معرفی بکنم.

 

پ.ن:اگر ديگر پاي رفتن مان نيست، باري!قلعه بانان اين حجت با ما تمام کرده اند
            که اگر مي خواهيد در اين ديار اقامت گزينيد مي بايد با ابليس قراري ببنديد!

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 15:8 توسط غزل |