...؟!
بازهم قصه ی گم شدن من در برهوت زندگی...!!!
گاهی به این تنهایی افتخار می کنم!!!
آه...
شاسوسا...
حس می کنم این تنهایی بِه از هزاران جنایت....
و فقط تویی که میدانی در این عزلت به کجاها رفتم و چه ها دیدیم!!!
شاسوسا...!!!
بیا...!!!
نترس بیا...!!!
کمی بنشین کنار من...!!!
می خواهم از سالهای خیلی دور برایت بگویم!!!!
از سالهایی که...!!!
نه.....!!!!
بگذریم!!!
فقط می خواستم....
می خواستم بگویم:
عجیب دلم گرفته....
همین.....!!!
پ.ن:تولدش مبارک با این که میدونم.......کاش بزرگ میشد!!!شاید این بزرگ نشدن
مصلحتی باشه!!!!
پ.ن:امیدوارم با قضیه کنار اومده باشی!!!!
پ.ن:دوستان عزیز شاسوسا فقط یه موجود خیالیه،سوال نفرمایید!!!!شاسوسا یه شخصیت تو شعر سهرابه لینک شعرشو میذارم:شاسوسا
پ.ن:بالاخره تموم شد!!!!!!
پ.ن:چرا بعضی استادا این جورین؟حالم خیلی گرفت اس!!!!!!!!
دلم می خواد بنویسم!دلم گرفته!خیلی زیاد!حالم خوب نیست!نفسم بالا نمی یاد!دارم خفه می شم!
گاهی کم میارم!تو وجودم یه چیزی داره ول می خوره یه دردی هست که داره روحمو می تراشه!
دارم خفه میشم!یه چیزی تو گلوم که داره خفم می کنه!کسی هست اینجا درد منو بفهمه؟
زدم به سیم آخر!می خوام............
چرا من همیشه باید بخندمو به روم نیارم؟؟؟!!!آخه چرا؟خسته شدم!
آروم باشم؟چقدر؟لبخند بزنم؟ تا کی؟
من امروز از یکی کمک خواستم ولی......................روحم درد می کنه!!!!!!!
سکوت تا کی؟من نمی خوام به کی بگم که نمی خوام؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تا کی می خوای تیکه بندازی؟خسته نشدی؟به من رحم کن من اصلا این روزا خوب نیستم!
من خسته ام!خسته!
پ.ن:ممنوع!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

