این روزها عجیب گریه میکنم!!!!با تمام وجود٬با تمام وجود!!!
درآیینه ام٬
انعکاس مردمک های خیسم هویدا بود!!!!
نگاهم در آیینه گره خورد!
نگاهی تهی از عشق وزندگی....!!!
سردی بر تمام وجودم تابید٬
آیینه خالی شد......!!!!!!
امشب حالم خیلی بده!!!دعام کنید
امشب به قدر شبنم گلهای پونه دلم گرفته
به اندازه ی باران بهاران غربت دلم گرفته
امشب غبار غم بر تن خسته ام فریاد سر می دهد
و من امشب عجیب تشنه ام...
و عجیب خسته....
غم در دل غبار گرفته ام بی داد می کند
غم تنها موجود وفادار بود
که در خانه ام رخنه کرد
امشب نیلوفر هم در بستر من به تنهایی نشسته و
گویی رایحه ی تنهایی را در این خلوت دو چندان کرده
رایحه اش را در تمام این لحظات حس می کنم!!!
گویی با قاموس من مانوس شده!
بگذاربروم و تنهایی ام را مهمان باشم!
من سالهاست مهمان ناخوانده ی این محفلم!!!
نیلوفر!!!
سالهاست تنهایی ام را جشن میگیرم..................
تنهایی من ابدی است!!!
امروز چهارم فروردین است
بیست و دومین ناقوس هم به صدا آمد
این صدای سنگین سکوت من است...
این صدای جای پای من است...
که هر لحظه مرا به مرداب تنهایی دعوت می کند
و افسوس وصد افسوس ...............
که این بار هم چهارم آمد!
و من نفسی هنوز در سینه دارم برای آه کشیدن!
افسوس......
برچهره ی گل نسیم نوروز خوش است
در صحن چمن روی دل افروز خوش است
از دی که گذشت هر چه گویی خوش نیست
خوش باش و ز دی مگو که امروز خوش است
زمستانها میگذرند و بهارها می آیند!شاخه ها جوانه می زنند!شکوفه ها لبخند می زنند!سالی دگر گذشت!!!آغاز دیگری از زندگی،این آغاز است ولی ترسناک مانند آنچه گذشت!!!

