تبليغاتX
غزل تنهایی من

پاييز...

 

مزرعه....

 

       زردي گندمزار....

مترسک می دانست تا او باشد ... کلاغ ها از گرسنگی می میرند

فردایش مترسک خود را کشته بود ...

او تازه کلاغ ها را فهمیده بود...

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 17:13 توسط غزل |


تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریان او را دوست میداری

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 12:13 توسط غزل |


هنگامي كه ما دائما در اطراف خود افراد مشخصي را ببينيم،احساسا مي كنيم كه آنها بخشي از زندگي ما هستند و چون بخشي اززندگي ما مي شوند،سرانجام تصميم مي گيرند كه زندگي مارا تغيير دهند!

وآگر ان طور كه آنان آرزو دارند نباشيم از ما ناراضي مي شوند،هر كسي گمان مي كند دقيقا ميداند ما بايد چگونه زندگي كنيم ولي هيچ كس هرگز نمي داند كه چگونه بايد زندگي خاص خودش را داشته باشد!

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 11:47 توسط غزل |


کوچک که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم

 اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم

 کاش همان کودکی بودیم

 که حرفهایش را از نگاهش می توان خواند

اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد

 و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم

سکوت پر بهتر از فریاد تو خالیست

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 17:13 توسط غزل |