تبليغاتX
غزل تنهایی من

 

آمده بودم كه بنويسم!و چه ذوقي داشتم براي نوشتن چيزهايي كه هرگز به كسي نمي گفتم!چيزهايي كه هميشه تو دلم مي موند!ولي وقتي آدم ميبينه يه سري افراد هستن كه نميذارن باشي!نميذارن راحت باشي.....بي خيال!

اومدم كه برم!واسه هميشه!هر اومدني،رفتني داره!منم ميرم!از اينجا از تمام چيزهايي كه در حدود اين يك سال با من بودن و ....

كمتر كسي فهميد كه چرا وبلاگ زدم!شايد گفتن خيلي چيزا سخت باشه و مطمئنا هيچ كس حوصله اينو نداشته باشه كه اين متن طولاني رو بخونه!

اينجارو دوست داشتم!يه همدم تنهايي!ولي....

اينجا خيلي چيزا ديگه قداست نداره!نذاشتن كه قديس بمونه!اينجا شاهد مرگ خيلي چيزا بودم!اون شبي كه همدم تنهاييامو،به دار آويختم تا برايش شعر نگويم!به خاطر اين كه يه نفر قداستشو ازم گرفت!"شاسوسا"وزش سياه و برهنه!!!!!

بي خيال!اومدم كه برم!

بهار مياد،يه سال جديد!اولش شايد ذوق سال جديد باشه ولي بعدش همه چيز همون طوريه!همه چيز!

سال عجيبي بود!خيلي چيزارو ديدم كه باور نمي كردم!ولي احتمالا چيزي بدست آوردم كه شايد نتونم خوبيشو وصف كنم!

بي خيال!اومدم كه برم!!!

 

در آخر!از همه ي دوستانم ممنونم!به خاطرحرفاتون!دلدارياتون!مهربونياتون!

 

پ.ن:مي خوام از مه سيما(ساحل خيال)براي تمام كمكاشو حرفاش تشكر كنم!واسه متني كه مخاطبش من بودم!

 

من از هجوم وحشی دیوار خسته ام         از سرفه های چرکی سیگار خسته ام

دیگر دلم برای تو هم پر نمی زند              از آن نگاه رذل و طمع دار خسته ام

اشعار من محلل بحـــــران کوچه نیست     زین کرکسان ِ لاشه به منقار خسته ام

از بس چریده ام به ولع در کتاب ها           از دیدن حضور علفزار خسته ام

چيزي مرا به قسمت بودن نمي برد          از واژه دو وجهی تکرار خسته ام

از قصه های گرم و نفس های سرد شب   از درس و بحث خفته در اشعار خسته ام

هر گوشه از اتاق بهشتیست بی نظیر      از ازدحام آدم و آزار خسته ام

اینک زمان دفن زمین در هراس توست      از دست های بی حس و بیکار خسته ام

از راز دکمه های مسلط به عصر خون        از این همه شواهد و انکار خسته ام

قصد اقامتی ابدی دارد این غروب             از شهر بی طلوع تبهکار خسته ام

من در رکاب مرگ به آغاز می روم            از این چرندیات پرآزار خسته ام

من بی رمق ترین نفس این حوالی ام       از بودن مکرر بر دار خسته ام

من با عبور ثانیه ها خرد می شوم           از حمل این جنازه هوشیار خسته ام

 

 

 

 

خداحافظ!!!

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 0:4 خط خطي هاي غزل |


آرام سرم را بر زمين مي گذارم!بر زمين سخت كه هميشه برايم سخت بوده!!!دستانم را سايه مي كنم بر چشمانم تا همه چيز تاريك باشد!تا اشك را كسي نبيند!امشب مي خواهم ببارم!از اين همه بار خسته ام!دست چپم به شدت درد مي كند!ولي باز سكوت مي كنم!لعنت به من كه در اين 21 سال هميشه سكوت كرده ام!از اشك هايم متنفرم!متنفر!از اين همه شكستن به ستوه آمده ام!همه اذيتم مي كنند!و من چقدر خوبم كه اين همه سال چله نشين سكوت شده ام!

لعنت به اين زندگی كه در اوج آرامش مرا وحشي مي كند!آنقدر وحشي كه فكر هاي عجيب غريبي به سرم ميزند!دلم برايت تنگ است اي سر تا پا آرامش!براي بهشت بودنت!

گويا من از درد زاده شده ام و نطفه ام تلخ آبه ايست مرگ بار!تمام شو اي كابوس ننگبار ِمرگبار!!!!

دلم برايت تنگ است اي لطافت صبح كه مرا به اين همه خوبي دعوت كردي و.....اي نفس صبح هاي بهاري!

دلم گرفته امشب!!!به شدت دستانم سرد است و روحم در تزلزلي باور نكردني!!!"اي كاش!!!ي كاش!!!آن تهور در من بود!!!"قلبم ميسوزد!تو كجايي؟!!!اي وهم خيال انگيز!!!

بغض نفس هايم را به تسخير در آورده!مي لرزم و مثل هميشه فقط بغض است و بغض!!!جا مانده ام!از همه چيز از خودم از تو و از تمام بودن ها نبودن ها!پاي فرار نيست!!!هر چه هست ديوار است و ديوار!!!

دلم امشب عجيب گرفته!عجيب!!!!لعنت به اين كنج سرد و بي روح!

من امشب خيلي دلم گرفته!!!آرام نيستم!

خسته ام از اين همه آدم!!!

 

 

دل به غم سپرده ام در عبور سال ها
زخمی از زمانه و خسته از خیال ها
چون حکایتی مگو رفته ام ز یاد ها
برگ بی درختمُ در مسیر باد ها
نه صدایی نه سکوتی نه درنگی نه نگاهی
نه تو را مانده امیدی نه مرا مانده پناهی
نیشها و نوشها چشیده ام
بس روا و نا روا شنیده ام
هرچه داغ را به دل سپرده ام
هرپه درد را به جان خریده ام
در مسیر باد ها
هرچه داغ را به دل سپرده ام
هرپه درد را به جان خریده ام
در عبور سال ها
نه صدایی نه سکوتی نه درنگی نه نگاهی
نه تو را مانده امیدی نه مرا مانده پناهی

 

پ.ن:دست چپم درد ميكنه!!!

 

پ.ن:باشه من بازم مثل هميشه در مقابل تو سكوت ميكنم مثل 21 سال گذشته!!!به نفع تو برو افتخار كن!ولي پشيمون ميشي!

 

پ.ن:دلم واست تنگ شده!!!خيلي!!!

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 23:52 خط خطي هاي غزل |


باران ميبارد!

كنار پنجره ايستاده ام با همان سكوت هميشگي!!!

همان سكوتي كه ديگران را مجبور به گستاخي مي كند!!!

حرف هاي دلم را فرو خورده ام تا آرامم گذارند!!!

فراموش شده ام چون قصه اي كهنه!!!

كوچه هاي تكرار را پياد ميپيمايم!و تكرار مي شوم بر اين همه بودن ِتهوع آور!

سالها عبور مي كنند،هميشه عبور كرده اند!

بزرگ ميشوم!و فقط خودم مي فهمم كه هر لحظه سنگي است كه به سختي با ناخن هايم....

متنفرم از تمام آدم ها كه از آدميت تنها همين نام را يدك مي كشند!

از ادمهاي حيوان صفتي كه.....

زمان مي گذرند و هم چنان دنيا به كام اين حيوانان مي چرخد!!!

و تمام من را له مي كند!

بگذار ببارد!!!بگذار ببارد بر اين تن خسته .....

و من خودم را بالا مي آورم!مانند تهوعي از زياد خوردن!زياد پر شدن!

نفرت در وجودم بيداد ميكند!

بگذار ببارد بر اين همه نفرت!ببار اي هيچ!اي بي نام براي من!

بگذار افتخار كنند اين جانورها،كه بر روح من تازيدند و من هم مانند آهويي اسير چنگال....

بگذار بتازند كه هر كس به من بر خورد مي كند وحشي ميشود!!!

بگذار افتخار كنند!

مي خواهم تمام پنجره ها را ببندم تا كسي وارد نشود بر اين تنهايي!!!

اين تنهايي نفرين شده كه باعث هر تهمتي ميشود!!!

من فقط تنهايم!!!همين!

ببار كه زين پس تمام پنجره ها بسته اند!تمام پنجرها.....

بگذار ديگر بوي نم را حس نكنم به از هزازران تهمت و جنايت و خرد شدن است!!!

ببار كه سخت دلم گرفته!!!!

........................

.................

..............

........

.....

...

..

.

 

 

 

پ.ن:اون بچه هر چي باشه برادر زاده منه!تو هم بهتر اينو بفهمي،منظورم تو بودي نه مادر اون شازده كوچولو!بهتر آبي پاكيرو رو دست تو بريزم!گورتو گم كن عوضي!!!!

 

پ.ن:سنتوري رو ديديم!!!!

 

پ.ن:آدم بين نامزدهاي انتخابات پيدا نكردم كه بهش راي بدم!

 

پ.ن:دلم گرفته!با حرفاي اون روز فشار روحي روم هزار برابر شده و سكوت مادرم كه انگار پتك محكمي بود تو سرم و مهرتصديقي بر حرفاي.....!!!و من چقدر احساس تنهايي كردم!و چقدر دلم براي خودم سوخت كه اين همه.....و سكوت!!!!!!

 

 

پ.ن:اين تعطيلات تموم شه كه امسال اصلا ذوق تعطيلي ندارم!!!!

 

پ.ن:لعنت به تو!!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 22:41 خط خطي هاي غزل |


به يه بازي دعوت شدم توسط نرگس  عزيزم!قراره 3 تا پاراگراف هر چي خواستم بنويسم!بدون سانسور!!!

 

 

1.ترديد

   اين روزها از يه ترديد عجيب پرم!بايد با خودم كنار بيام!وگرنه باز يه فاجعه گنده پيش مياد!البته شك دارم تا الان هم پيش نيومده باشه!واقعا ارزش چيه؟!ضد ارزش چيه؟!ارزش آدما به چيه؟!تيپ و ظاهر و پول؟!يا به اون چيزي كه تو ذهن و فكر و ذاتشه؟!چي تعیين مي كنه آدم خوب كيه و ....؟!نمي دونم!من كه سادگي رو از همه چيز بيشتر دوست دارم!واقعا ارزش چيه؟!واسم بگين!!!

 

2.تف به.....

  اين روزها يه اتفاق جالب از جانب فردي كه حس مي كنه خيلي مسلمون واسم افتاده!فردي كه ادعا مي كرد كه خيلي از كارها ار لحاظ شرعي خيلي اشكال داره!آخ!من يه حالي ازش بگيرم!از اين بسيجيه لجن!هر چي باشه اينا هم دست پرورده اين ملاهاي مال مردم خورو حيله گرن!من يه حالي ازش بگيرم كه خودشم بمونه از كجا خورده!

 

3.رفتن

  تصميم بر اينه كه ديگه نيام سراغ"غزل تنهايي من"كم كم بايد بار و بنه رو جمع كنم و برم!به اندازه كافي اين جا بعضي ها بهم توهين كردن و اذيتم كردن و حتي قسمتي از زندگيمو تحت تاثير قرارا دادن!ولي يه چيزي هست كه.....اون وابستگي و علاقه اس به همه دوستام كه اينجان!دوستايي كه 1سال باهاشون بودم و همراهم بودم!باهاشون زندگي كردم!دلم ميگيره كه مي خوام برم!ولي....نمي دونم گاهي بايد دل بكنيم!به خاطر يه سري از شرايط خاص!متاسفانه خيلي ها كه من دوست نداشتم پاشون اين جا باز شد!قراربود اين جا جايي باشه واسه ناشناس ها كه از نزديك منو نمي شناسن!ولي توسط يه سري از افراد آدرس اين جا دست هر كسي افتاد و....

راستش بچه ها من همتونو دوست دارم و اصلا دلم نميخواد برم!ولي......شما بگين من چي كار كنم؟!

 

منم هانیه،من و هیچ،محمد،مصطفی دعوت مي كنم!جزييات رو از اینجا بخونيد!

 

پ.ن:بچه هایی که دعوت شدن!،اگه دوست داشتن بنویسن!من حس کردم واسه تنوع بد نیست!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 18:34 خط خطي هاي غزل |


می روم،می مانم!نمی دانم!

هنوز همه می روند و من می مانم!

هنوز من می مانم و همه ......

راستش را بخواهید،من از خودم می ترسم!عجیب!!!

می خواهم میان لحظه های خودم باشم!

بروید!چرا نیامده عزم به سفر می کنید؟!

می آیید و بوی باران را...

آه.....

میان بودن و نبودنم،هست و نیستم روزنه ای است ....

بیداری...؟!!

در کدامین روزنه ی بودن پنهان شدی ای وهم ِبودن ِ من!!!

آه....

گویا همه چیز توهمی است از افکار پوچم!!!!

احساس تهوع هر لحظه بیدارم میکند!

از خواب می پرم!و هیچ می شوم!چه دردناکم!!!!

از خودم و تمام خود ها می ترسم!!!

مگر می شود نیامده رفت؟!ها؟!!

مگر می شود پر شوم از این تهوع؟!و هی بالا بیاورم بر این گستره ی.....

مگر میشود هی بخواهی در نیلی رویای کسی گم شوی و هی در سیاهچاله ای مخوف بالا بیاوری!

مگر میشود وقتی رسیده باشند که همه چیز تمام شده باشد ....

انگار همه چیز می شود جز سرودن آواز باران من میان سیب های سرخ مادرم حوا!

شاید دیر باشد دیگر برای گفتن این حرفها!من خیلی از خلوت های بامدادی را از یاد برده ام!

حالا دیگر دیر است که کوچه های انتظار خیس باران گریه ها شوند و پاکی کودکی وساطت کند و عطر تو کوچه را پر کند!

مگر میشود که بستر های دونفره و عشق های دونفره خالی باشند؟!

آه.....

از این نمیشودهای شدنی!!!!

همین حالا هم دیگر هیچ چیز به مقصد نمی رسد!

خیال ها گم میشود در همین حوالی نزدیک....

هنوز هم ساده ام!!!به فکر او و.....

بماند!

دیگر چه فرقی می کند وقتی بر همه چیز بالا آورده باشی!

سرگردانم میان رفتن و ماندن و نبودن!!!

 

 

پ.ن:دلم گرفته!خیلی!

پ.ن:حوصله کن ری را،

خواهیم رفت.

اما خاطرت باشد

همیشه این تویی که می روی

همیشه این منم که می مانم......

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 21:33 خط خطي هاي غزل |


هیچ!فقط کمی عجیبم!کمی مضطرب!هر چه به ذهنم فشار آوردم چیزی درونش نبود تا باز بگویمش!چندش عجیبی دارم!!!دلم گرفته!!!!

 

پ.ن:بذار خیال کنم هنوز ترانه هامو میشنوی،هنوز هوامو داری و....

       بذار خیال کنم تو دلتنگیات غروب که میشه یاد من می افتی....  

پ.ن:هیچ.....

+ نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 22:58 خط خطي هاي غزل |


به هر که گفت
تعبير زندگی شکل صبور همين شقايق است
شک خواهم کرد


از هر که گفت بيا برای بيداریِ دريا دعا کنيم
پرهيز خواهم کرد،
يا پا به پای زائری که بگويد بلای ستاره دور،
شب از خواب اين زاويه به روز خواهد رسيد،
همسفر نخواهم شد.


پناه بر تو ای فهم فراموشی!
حالا بيا برای رسيدن به آرامش
نزديکترين نامهای کسان خويش را بياد آوريم!

 

سید علی صالحی

 

پ.ن:چقدر بده آدم خودشو تو هاله ای از ابهام ببینه!ببینه که 2 ماه تموم.....سررسیدشو که برگه میزنه می بینه که چقدر احمق بوده!و بعد چه جوری محکوم شده!همین!!!!

پ.ن:می خوام برم بچه ها!می خوام خداحافظی کنم!شاید تو چند پست آینده!!!!

 

اضافه به پی نوشت:معلوم نیست این روزا چته!منم نمیخوام بپرسم،شاید این جوری راحت تری!باشه!

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 12:56 خط خطي هاي غزل |


دیشب وقت خواب پر بودم از یه استرس نامعلوم!حس کردم به خاطر اتفاق اون شب و .....

تو استرسی که آرومم نمی ذاشت!سخته!یه ارامشی که به سختی به دست اوردی!بریزن بهم!

نمیدونم!

یعنی میشه دیگه هیچی نباشه که اذیتم کنه؟!سعی می کنم،برگردونمش!سعی می کنم!

 

پ.ن:استاد عباسپور به شرطی قبول کرد که بهم توابع مختلط بده که آخر ترم جزومو بدم بهش!!!!

پ.ن:!به من چه اونا چی کار می کنن!ولی نگران تو هستم!و نگران تنهاییت!فضول این جا زیاده!

خیلی زیاد مثل "...".

پس خواهشا منو قاطی دعوا نکن!

پ.ن:نگرانم!مضطربم!کسی هست بهم بگه که تموم شد؟!

پ.ن:اسپندارمذگان شما مبارک!!!!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 15:26 خط خطي هاي غزل |


چند سالی است نزدیک 26 بهمن ماه (14 فوریه) که می شود هیاهو و هیجان را در خیابان ها می بینیم. مغازه های کالاهای فانتزی شلوغ می شود. همه جا نام Valentine به گوش می خورد. از هر بچه ای که درباره والنتاین پرسش کنی می داند که "در سده سوم میلادی که برابر با آغاز شاهنشاهی ساسانی در ایران، در روم باستان فرمانروایی بوده است بنام کلودیوس دوم. کلودیوس باورهای شگفتی داشته است، برای نمونه سربازی خوب خواهد جنگید که زن نگرفته باشد. از این رو زناشویی را برای سربازان امپراتوری روم بازداشته می کند.کلودیوس به اندازه ای سنگدل وفرمانش به اندازه ای بی چون و چرا بود که هیچ کس یارای یاری به زناشویی سربازان را نداشت.ولی کشیشی به نام والنتیوس(والنتاین)،پنهانی عقد سربازان رومی را با دختران دلخواهشان جاری می کرد.کلودیوس دوم از این رخداد آگاه می شود و دستور می دهد که والنتاین را به زندان بیندازند. والنتاین در زندان دلداده دختر زندانبان می شود. سرانجام کشیش به جرم جاری کردن عقد دلدادگان، با دلی عاشق به دار آویخته می شود...بنابراین او را به نام فدایی وشهید راه عشق می دانند و از آن زمان نمادی می شود برای عشق!"
ولی کمتر کسی است که بداند در ایران باستان، نه چون رومیان از سه سده پس از زادروز، که از بیست سده پیش از زادروز، روزی به نام روز عشق بوده است!
شنیدنی است بدانید که این روز در سالنمای کنونی ایرانی برابر است با 29 بهمن، یا تنها 3 روز پس از والنتاین فرنگی! این روز "سپندار مذگان" یا "اسفندار مذگان" نام داشته است. فلسفه بزرگداشت این روز با نام "روز عشق" به این گونه بوده است که در ایران باستان هر ماه را سی روز می شمردند و افزون بر اینکه ماه ها نام داشتند، هریک از روزهای ماه نیز یک نام داشتند. برای نمونه روز نخست "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن ( تندرستی، اندیشه) که نخستین صفت خداوند است، روز سوم اردیبهشت "بهترین راستی و پاکی" که باز ویژه خداوند است، روز چهارم شهریور "شاهی و فرمانروایی آرمانی" که ویژه خداوند است و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است. سپندار مذ فرنام ملی زمین است، یعنی گستراننده، مقدس، فروتن. زمین نماد عشق است چون با فروتنی، فروتنی و گذشت به همه عشق می ورزد. زشت و زیبا را به یک چشم می نگرد و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان می دهد. از این روی در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را نماد عشق می پنداشتند. در هر ماه، یک بار، نام روز و ماه یکی می شده است که در همان روز که نامش با نام ماه همزمان می شد، جشنی برپا می داشتند به فراخور نام آن روز و ماه. برای نمونه شانزدهمین روز هر ماه مهر نام داشت و که در ماه مهر، "مهرگان" فرنام می گرفت. همین طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ یا اسفندار مذ نام داشت که در ماه دوازدهم سال که آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشنی با همین نام می گرفتند.
سپندار مذگان جشن زمین و گرامیداشت عشق است که هر دو در کنار هم می نشینند. در این روز زنان به شوهران خود با مهر ارمغان می دادند. مردان نیز زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده، به آنها ارمغان داده و از آنها فرمانبرداری می کردند. برخی نیز روز مادر و زن را به نشانه زایش و مهربانی زمین در این روز می دانند.
مردم ایران از آن میان مردم هایی است که زندگی اش با جشن و شادمانی پیوند فراوانی داشته است، به فراخور های گوناگون جشن می گرفتند و با سرور و شادمانی روزگار می گذرانده اند. این جشن ها نشان دهنده فرهنگ، روش زندگی، خوی، فلسفه زندگی و رویهمرفته جهان بینی ایرانیان باستان است. از آنجایی که ما با فرهنگ باستانی خود ناآشناییم شکوه و زیبایی این فرهنگ با ما بیگانه شده است.
شاید هنوز دیر نشده باشد که روز عشق را از 26 بهمن (
Valentine) به 29 بهمن (سپندار مذگان ایرانیان باستان) برگردانیم...

چرا سپندار مذگان در روز پنجم اسفندماه نیست؟

زیرا در گذشته ایرانیان 12 ماه 30 روزه داشتند و 5 روز را نیز افزودن بر آن 12 ماه در سالشمار خود داشته اند. بنابراین روز پنجم اسفند(سپندار مذگان)، با روز 335 از سال یا 29 بهمن در سالشمار کنونی ایرانیان برابر است.

برگرفته از تارنگار آتشکده

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 12:34 خط خطي هاي غزل |


بعد ماجراي اون روز كه واستون نوشتم!هنوز حال عجيبي دارم!يه آرامش كه هنوز نميدونم حاصل چيه؟

بايد بگم خوبم!اون كتاب مثل يه تلنگر بود!خيلي شبا به خودكشي فكر ميكردم!خيلي شبا!مخصوصا اون شبايي كه مجبور شدم تنها تو خوابگاه بخوابم و شب تاريك و تنها تجربه كردم!وقتي خوبم و آروم دلم نميخواد از اون نوشته ها بنويسم كه درد توش غوطه وره!نمي دونم اين آرامش قبل طوفانه يا نه!ولي به اين اعتقاد رسيدم كه چون من خودمو محدود كردم به اينجا رسيدم!همش سعي كردم كه كسي غير خودم باشم و همه انرژيمو پاي همين گذاشتم!به خاطر همين انرژي ديگه نمي مونه تا من هاي ديگمو كشف كنم!مي خوام شروع كنم كه خودم باشم!چند وقت پيش اجازه دادم كه نفرت وجودمو پر كنه نذاشتم به خاطر ديگران كنترل شه!وقتي آروم شدم تمام وجودمو يه حس تر پر كرد!باورتون نميشه شب كه خوابيدم تو يه روياي نيلي غوطه ور بودم!انگار همه چيز قشنگ بود!من همه چيز رودوست داشتم!الانم آرومم نسبت به هيچ چيز احساس بدي ندارم!همه چيز درسته!من ميتونم همه چيز رو درست كنم!ديگه به خود كشي فكر نمي كنم!اگه بعد اين تلاش،دوباره احساس ضعف و افسردگي كردم اون موقع بدون هيچ شكي جدا به خودكشي فكر مي كنم!حس ميكنم يه انرژي اي باهامه!حس مي كنم اين روزا شانس باهامه!حس مي كنم حتي اين ترم واقعا ترم خوبي باشه!نميدونم!

 

پ.ن:

1.من چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هوشيار است!

2.كي سررسيد منو ديده؟!همون خاكستريه كه توش كلي نقاشيه قشنگ بود؟!!!امروز دوباره از همون سررسيدا خريدم!سر رسيد سال 87!اين دفعه آبيه!با برگه هاي فانتزي كاهي!دوسش دارم!اصلا اين روزاها همه چيزو دوست دارم!

3.اين چي بود دادي من خوندم آخه!تهش كپ كردم!يه جوري بود!

4.باش!مي خوام كه باشي!از تو هم خوشم مياد!حتي اگه واسم بنويسي ازم متفري من يه آدم احمقم!ميدونم كه هنوز دوسم داري!

5.و اين بار جاي گم شدن در نرمي ِصدايت در آرامش نگاهت گم شدم!

    در نيلي رويايت كه مانند پيچكي پيچيد بر سرديه دستانم!

     و سكوتت كه روشنايي ِدنج ِلجاجت تنهايي ِ من است!

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 22:22 خط خطي هاي غزل |